471

و تو راهی بودی به سوی ِ خانه‌ای که قلبم را گرم و ذهنم را آزاد نگاه میداشت. چه بسیار زمان‌هایی که تو را آرزو کردم ، آرزویت کردم که با نوری بیایی نمیدانستم که تو خود، نور هستی. تاریکی‌ام را در آغوش کشیدی و با پرتوی نگاهت با من سخن میگفتی...
-تکه‌هایی از ماه (دیما)

469

من وقتهایی که حالم بد می‌شد معمولا صفحات مجازیم رو می‌بستم و جواب کسی رو نمی‌دادم، به کسی هم پیام نمیدادم. محو می‌شدم از مجازی و واقعیت ، بعد که بهتر می‌شدم برمیگشتم. یکی از دلایلش این بود که نمیخواستم کسی من رو اونطوری ببینه، نمیخواستم به کسی آسیب بزنم و فشارایی که به خودم میارم رو به بقیه هم بیارم. گاهی از خودم می‌ترسیدم. خیلی زیاد... وقتی میدیدم چطور می‌تونم به اون صدای غالبم که گلومو فشار میده گوش کنم می‌ترسیدم. همیشه می‌ترسیدم، وقتایی که کنترلش از دستم در می‌رفت هم بیشتر می‌ترسیدم.

-تکه‌هایی از ماه/دیما

464

؛

اما

می‌دونی هویت یک چیز بزرگیه که فقط به این چیزا خلاصه نمی‌شه( ما انواع هویت داریم اصلا که رو هم دیگه اثر دارن)، وقتی نداشته باشیش انگار به هیچ گروهی تعلق نداری و همیشه وسطی، تفکر خاصی نداری و سردرگمی.

من می‌دونم تماشاگر بودن چه حس بدی داره.الان مرزی دارم بین تماشاگر بودن و بازیگربودن.برای همین می‌گم معنادار زندگی کردن، خیلی مهمه. چون انگار قاطع‌تری، تکلیفت مشخص‌تره،بیرون از گودال نیستی، به بقیه اجازه نمیدی دربارت تو یه زمینه‌هایی تصمیم بگیرن، ثبات داری حتی.

توی مقاطع مختلف زندگی اون ثبات رو از دست می‌دی و مرزی بین یک زندگی معنی‌دار و هدفمند نداری.

من خودم حالا خیلی گلی به سرم نزدم واسه زندگیم، ولی می‌گم این مسیر ِ کی اهمیت میده؟ چرا من حرص بخورم؟ و از دور نگاه کنم و بگم خب که چی؟ ، مسیریه که شاید ازت آدم بیخیال‌تری بسازه، اما هیچ‌وقت حس تعلق رو بهت نمی‌ده.

کاری که من بعد ازین مسیر کردم این بود که تلاش کنم بوقتش تماشاگر باشم و بوقتش بازیگر، که نمی‌دونم جوابگو بوده یا نه.

-تکه‌هایی از ماه

459

ماه به زیبایی خورشید نبود...

خورشید می‌درخشید،

و ماه نیمه‌ی تاریکش را به رقص وادار میکرد...

-دیما

455

نمیدونم بعد از چند وقته که اومدم اینجا رو درست و حسابی بروزرسانی کنم ، اما بهتره با ترکیب دوتا پیام حق مطلب رو ادا کنم.

این رو اینجا هم پین میکنم : +

اینجا میذارمش،
برای روزی که از پسش براومدم،
و حالم بهتر شد.

و اینکه ، یک‌وقت‌هایی واقعا دلم میخواد این حال بد رو بالا بیارم، فریاد بزنم، بروزش بدم، بنویسمش، اما گاها با همون بروز دادنش بیشتر مضطرب میشم و بیشتر توش فرو میرم.
این رو هم اینجا ثبت میکنم، که بدونم، یادم نره، که من همیشه چقدر تلاش کردم که خودم باشم،نصف و نیمه، از پسش براومدم یا نیومدم، پیام‌هایی که نوشتم و پاک کردم، هیچ وقت یادم نمیره، که چقدر عین ِ اسمم یه جنگجوی قوی بودم ، و عین القابم تلاش کردم که اُمید باشم و اُمید بدم.
-تکه هایی از ماه.
.

452

اینکه نمیتونم از چیزهایی که ناراحتم میکنه حرف بزنم،

خودش لول بالاتر و دردناکتری از غم انگیزی و غمگین بودنه.

Note2

من گمان میکنم انسان ، قدر زمان را که نه، قدر عُمر را نمی‌داند.
ماهیت این دو ، لحظه ها و ساعت هاست، اما دیگری میگذرد و دیگری به پایان میرسد...
_تکه هایی از مآه.
۲۳ مهر ۱۴۰۲ ساعت ۱۲:۵۹

برای هرکسی که بهش نیاز داره...

میدونید من ، شخصیتی که ساختم، دلش میخواست نور باشه، امید باشه و سبز باشه...
به مرور زمان دیدم که چقدر شکسته شد، به مرور فهمیدم اگر تاریکی‌هام رو نشون ندم نورم بیمعناست، اگر نشون ندم ناامیدم، امیدواریم مفهومی نداره، و اگر تلاش برای رشدم رو نمایان نکنم، فراموش شُدنی میشه گذر زمانم.


الان بیشتر از همیشه، سعی می‌کنم که به خودم یادآوری کنم، زندگی همیشه چیزای قشنگ نیست،عکسهای قشنگ و حرف زدن از امید نیست، چون پیش میاد خیلی وقت ها توی لجنزار ذهنت غرق شی.

و از من برای تمام کسایی که احساس ناکافی بودن دارند : زمین هیچ وقت هموار نیست...
_تکه هآیی از آسمان

۲۰ مهر ۱۴۰۲ ، ۲۱:۳۹

Note

من دلشکسته تر از همیشه و شکسته تر از هر زمان دیگری‌ام.
میگفتم همه چیز درباره ی زمان است اما گمان میکنم زمان خودش هم نمیداند که چیست...
اکنون میگویم همه چیز درباره ی عمر است.
این عمر است که شکسته میشود، پا به پای من... نه زمان...
-تکه هایی از مآه
۲۳ مهر ۱۴۰۲ ساعت ۱۲:۴۷ .

433

بهم گفت : تو هیچ وقت به همراهی نیاز نداشتی ، چون همراهت درونتـه ... همون صدای ضعیفی که میشنوی ... ( همون من ِ سبزم ... )

و ما در نهایت آدم هایی بودیم که ، انسان هارو دوست داشتیم ، ولی ازشون فاصله میگرفتیم.

432

بهش گفتم : نمیدونم ، گاهی از خودم میپرسم که الان باید چه احساسی داشته باشم؟

گفت : همین سوالی که میپرسی ، یعنی داری احساساتت رو فیلتر میکنی...

و من اون لحظه نمیدونستم چی باید بگم...

خدایاشکرت.

به طرز وحشتناکی باز حس هام داره واقعیت پیدا میکنه ،

هر کسی که در برخورد اول ازش خوشم نیومده یا وایب درستی بهم نداده ،

فقط زمان بهم ثابتش کرده !

-بعد شما میگی به احساساتت اهمیت نده؟! دادا ببین بهترین رفیقم همین حس بوده !

-خلاصه اینکه به خودم میگم " به خودت شک نکن دختر ! "

تکه هایی از ماه

این احساسات رو به ذهنم میسپرم ،

به قلبم ،

هرروز هم روش بنزین میریزم.

شعله ور ترش میکنم.

یا خودم رو میسوزونم ، یا دنیا رو.

Eren !

شمام دیدید که ارن روز به روز لبخندش محو تر شد؟ دیدید که وقتی جهنم ِ داخل و بیرون دیوار رو دید به چه روزی افتاد ؟ شمام دیدید که از همه فاصله گرفت ؟ دیدید که نمیخواست کسی از دوستاش قربانی بشه ؟ دیدید که نمیخواست از رویای آزادیش دست بکشه ؟ دیدید که چطور تونست راینر رو درک کنه ؟ دیدید برق توی چشم هاش از بین رفت ؟ دیدید که میخواست دوست هاش طولانی عمر کنند ؟ دیدید یا نه؟

( شاید ارن یچیزهایی رو برنامه ریزی کرده باشه از قبل ... ولی رفتارهای مارلی رو که ارن برنامه ریزی نکرده بود ! پست فطرتی های اونارو که ارن برنامه ریزی نکرده بود ! ... )

384

از وقتی که با پاهای برهنه روی سبزه ها قدم میذاشت احساس آرامش بیشتری میکرد . دستش رو روی پوست زبر درخت کشید . با انگشت اشاره اش ، رد ِ خطوط روی پوست درخت ها رو دنبال کرد و زیر لب زمزمه کرد " حقیقت یا واقعیت ؟ "

نفس عمیقی کشید و جلوتر رفت . تا چشم کار میکرد رنگ ِ سبز بود و بوی خاک ِ خیس خورده .

دقایقی از این تجربه های لذت بخش براش نگذشته بود که با قدم بعدی یهو پاش کشیده شد و خورد زمین . موهاش رو از روی صورتش کنار زد و ترسیده به زنجیر ِ سیاه رنگ ِ دور مچ پاش نگاهی کرد . نفس هاش تند شد . دستاش لرزید . چنگی به زنجیر دور پاهاش زد . مردمک چشمش اش می لرزید . لب هاش می لرزید .

صدایی به گوشش رسید " حقیقت یا واقعیت ؟ "

به سمت صدا برگشت . هیچ کس نبود . دستش رو روی سینه اش گذاشت و به قلبش که بی قرار بود گفت : آروم باش...آروم باش...

صدایی کمرنگ تر شنید " ذهنت یا خودت ؟ " پلکی زد و زمزمه کرد " نمی..دونم ... "

سعی کرد ، پاش رو بکشه اما زنجیر دور پاش محکم تر شد و دردی توی پاش پیچید .

" خودت یا ذهنشون ؟ "

اشکی روی گونه اش راهش رو پیدا کرد و تا قلبش رسوخ کرد . ذهنش پر بود از تاریکی. اما صداها رو هنوز میشنید . به کفش های توی دستش نگاهی کرد ، اما سیاهی ، داشت اون رو میبلعید...

-تکه هایی از آسمان

383

خشمگین نشو . سطح آگاهی ها متفاوته.

:)

همیشه یکدنده بودی و روی هیچ کس حساب باز نمیکردی!

374

خیلی وقت ها این قلبه که بهت قدرت میده و اون مغزه که محدودت میکنه.

خیلی وقت ها این قلبه که بهت میگه بایست و اون مغزه که جسارتت رو ازت میگیره.

پس اگر خیلی وقت ها قلب حاکم باشه ، باز هم برنده ای !

میخوام بگم درگیر کلیشه ها نشو... و اینقدر بخاطر مغز و ذهنت که برای بقا هرکاری میکنه توی منطقه ی امنت نمون!

به قلب رجوع کن! ...

21 July

من یه چنل عضو شدم، بخاطر ادمینش ،

( فکر ) میکردم آدم فهمیده ای هستش، مطالعه داره و میتونم چیزهای خوبی ازش یاد بگیرم.

اینم بگم خیلی به لحاظ عقیدتی با من فرق میکنه.

خلاصه من جوین شدم چون فکر میکردم قراره خیلی آموزنده باشه واسم،

اما متوجه شدم این هم مثل بقیه آدم هاست.

مطالعه داره، اما هنوز به درکی که بتونه با هر شخصی صحبت کنه نرسیده.

.

اینکه بتونی با انسان های دیگه فارغ از عقاید، تهمت، فحش و کلمات ک دار صحبت کنی، دنبال هر بچه ای نباشی و جواب هر بچه ای رو ندی، چیزیه که با ارزش تر از مطالعه میتونه باشه.

.

شما مطالعه داشته باشی، ولی زبون تندی داشته باشی، اشخاصی که برای اعصاب و شخصیت و احترام خودشون ارزش قائلن وارد بحث های بی سر و ته نمیشن.

لطفا لطفا لطفا با هر عقیده، با هر تفکری که هستید یاد بگیرید که مطالعه شما باید باعث پیشرفت شما بشه، باید باعث شه که با طیف گسترده ای از آدم ها رو به رو بشید . باید یاد بگیرید که آدم ها فارغ از عقاید و هر باور و تفکر دیگه ای ، قابل احترام هستند چه بخواید چه نخواید ...

.

من تفکرم اینطوریه متاسفانه .

نمیگم آدم خوبی‌ام . اصلا آدم خوبی نیستم، اتفاقا خیلی جاج میکنم. اما اینکه توی ذهنم درباره آدم ها چه فکری میکنم خیلی فرق میکنه با اینکه چه کاری میکنم.

فکر و عمل با هم متفاوت اند...

.

هیچ ادعایی هم ندارم که خیلی بلد و فهمیده هستم، اتفاقا چون آدمی ام که مدام میگم نمیدونم، وارد بحث سعی میکنم نشم. صحبت و نقد و نظر دادن کار شخصیه که همه چیز رو بررسی کرده و حرفی برای گفتن داره . این کارها برای کسی ئه که بتونه از همه جوانب ببینه قضایا رو.

من توانایی‌شو دارم، با تلاش به دست آوردم. نداشته باشم هم با توانایی های دیگه‌ام زود بهش میرسم، اما وقتی علم‌اش رو ندارم حرفی نمیزنم.

.

گفته بودم که نحوه ی برخورد آدم ها با مسائل من رو میتونه زده کنه یا جذب کنه.

دنبال کامل کردن نقص های خودم با باورهای خودمم.

.

مثلا من دو دقیقه صحبت کردم،

بعد به خودم اومدم دیدم هیچی به علم من اضافه نشده،

فقط طرف مقابل سعی کرده به من بگه نفهم و من سعی کنم توضیح بدم منظورم چی بوده.

کجای این صحبت ها سازنده میتونه باشه واسه من یا طرف مقابل؟

.

چیزی که هست اینه که مردم سعی میکنند نتیجه رو در قالب این ببینن (طرف مقابل عقیده اش رو عوض کنه و مثل من بشه)

.

من نه.

نه دنبال اینم خودم رو عوض کنم تا مثل کسی بشم، نه دنبال اینم کسی رو عوض کنم.

فقط دنبال اینم که بگم ( اوکی، تو این دیدگاه رو داری، اما میتونی از یه زاویه دیگه نگاه کنی؟ )

وقتی هر بحثی تمام میشه ، شاید در ظاهر نتیجه‌ ی ملموسی نداشته باشه ، ولی میگم که ( خب اوکی . تو تونستی حقایق و تفکرات یکی دیگه رو ببینی؟ میتونی از یه زاویه دیگه نگاه کنی؟)

.

میتونی؟ یا همش زور زدین هم رو قانع کنید و بگید تو اشتباه کردی من درست میگم؟ میتونی؟ یا فقط اعصاب خوردی بوده و نیم ساعت اون به این گفته نفهم و فلان و فلان؟ میتونی؟

.

اینم بگم یکی از دوستای قدیمی بهم گفته بود که تو در ظاهر جاج میکنی ولی واقعا واست سوال هایی بوجود میاد،

پرسیدن اون سوالات باعث میشه اینطور بنظر بیای که داری کسی رو قضاوت میکنی،اما در حقیقت دنبال فهمیدنی ، از طریق جواب هایی که به سوالاتت میدن.

353

گاهی میگم کاشکی هیچ ایده آلی نداشتم ، هیچ تفکری راجع به کمال نداشتم ، گاهی فکر میکنم کاشکی هیچی دلم نمیخواست ، آدم بخاطر خواسته هاشه که میخواد کاری کنه و بخاطر شخصیتشه که هی به مشکلات برمیخوره ! منظورم از شخصیت خیلی چیزهاست...

وقت هایی که روانشناسی میخونم ، احساس میکنم خیلی بیش از حد آسیب خوردم . اما این ها در حد " آگاهی " میمونه و "ایده ای" برای بهتر شدن و برطرف کردنش ندارم.

؛ یا . ؟

اون لحظه هایی که فکر میکنی دیگه آخره خطه و باید تموم شی ، فقط مکث میکنی ، و بعد دوباره ادامه میدی. این یه ایراد بزرگ داره ، اونم اینه که همش نگاهت به گذشتس...

اما یه وقت هایی نقطه میزاری و خط جدیدی رو شروع میکنی ، شاید بخاطر گذشته مکث کنی

اما بخاطر گذشته خط جدیدت رو خراب نمیکنی.

اونجاست که پیشرفت کردی!

-تکه هایی از آسمان

مثل ِ بارون بی وقفه ، مثل امید ، مثل جوونه ...

-فقط میتونم بگم ناامید نشید ، کاری به بقیه نداشته باشید ، خودتون رو دوست داشته باشید ، بپذیرید و قبول کنید . اینقدر هم نگید چرا زندگی اینطوریه اونطوریه ... از کسی هم ننالید چون همه اش انتخاب های شماست ، انتخاب شما و ذهن شما ... منم نمیدونم زندگی چی برامون میخواد و نمیدونم تهش چیه ولی اگه فکر میکنید بدنیا اومدید که زندگی بهتون حال بده سخت در اشتباهید! فقط زندگی رو با " افکارتون " و "حرفاتون " و "کارهاتون " سخت تر نکنید چون در نهایت ِ همه چیز شما میمونید و همین ( افکار و عقاید و حرفهاتون ) ...

اگر بارون ِ بی وقفه ، نشونه ی امید نباشه ، کجا جوونه ای سبز بشه؟ و چجور ادامه دهنده باشه ؟

رسالت شخصیتی که ساختم شاید همینه ... که به نقطه ای برسه که بوی تعفن ِ حرفهای نزده و دردهای درونیش خفه اش کنه ولی بگه "فردا روز بهتریه اصلا ، فردا چرا ؟ شاید یک ساعت دیگه ساعت بهتری باشه ! " که معنا پیدا کنه ، اون بارون ِ بی وقفه ، اون امید ، و اون جوونه ها ...!

251

کسی که میتونه بدترین قسمت های تو رو بهت نشون بده ، تاریکی هات رو بهت نشون بده ، زخم هات و آسیب هاتو بهت نشون بده و بهت بگه که نور چطوریه .

کسی که میتونه منطق تو رو به چالش بکشه و تو رو درباره احساساتت مردد کنه.

-تکه هایی از ماه

250

اینکه هم احساساتی باشی هم منطقی ، چیزیه که نمیشه راحت بهش رسید ...

و اگه دنبال تعریف خوبی از دارک بودن داشته باشیم و بی رحمی و برعکس حتی ، نجات دهنده و نور همین میشه ! بستگی داره بخوای چجور ازش استفاده کنی!

اما بزار بهت بگم ؛

احساسات ِ خالی جنون میاره ،

و منطق خالی مسائل رو کلیشه ای میکنه !

این عقیده ی منه !

- ب لطف آخرین انیمه ای که دیدم حالا تعاریف دقیق تری دارم از یه کلماتی :)

206

از شدت ِ اورثینکی و تجربه های حس های مختلف بطور همزمان ، از خیره شدن های بی وقفه به آسمون و زیر لب زمزمه کردن ها ... و تکرار ِ جمله ی " هدف من از بودن تو این دنیا چیه ؟"

رسیدیم به اشکی که روی گونه راهشو باز کرد و تا قلب رفت...

196

من ازون دسته آدم هام که عاشق کتاب و کتاب خوندنم. بوی کتاب و ورق زدنش ، کتابفروشی ها ، منو به وجد میارن .

اما در عین حال ازون دست آدم هام که کتاب های زیادی نخوندم و براش هم دلیل داشتم. هیچ کس منکر این نمیشه که کتاب خوندن باعث میشه که با یه دنیای دیگه آشنا بشی ، توش غرق بشی ، با کرکترهای جدید آشنا بشی و خلاصه زندگی جدیدی رو تجربه کنی. اما همیشه از خوندن کتاب ها اجتناب میکردم . با اینکه هر کتابی که به دستم میرسید مثل تشنه هایی که به آب رسیدن اول کتاب رو بو میکشیدم و بعد توی کل متن ها و داستان غرق میشدم . اما هرچی بیشتر رُشد کردم فهمیدم که خوندن کتاب برای آدمی مثل من که هنوز شکل نگرفته بود درست نبود... به هرحال هیچ کسی مثل خودم من رو خوب نمیشناخت . من بشدت انعطاف دارم تو یه سری مسائل و بیشتر دنبال فهمیدنم ، ولی این طبیعت ذهنم بود که هرچیزی رو فکر میکرد درسته رو ملکه ذهنش میکرد.

الان من به یه کی میگم تو هنوز شخصیت و فکرت شکل نگرفته . اون تهاجمی جلوی من می ایسته . در حالی که میدونم حتی این تهاجمش هم بخاطر همون شکل نگرفتنی ئـه که میگم. منظورم چیه حالا ؟

نویسنده ها وقتی یه کتابی مینویسن ، از توی دنیای تخیلی شون در میارن و میکشن روی کاغذ و تبدیل به کلماتش میکنن ، با عقایدشون و افکارشون شکل میدنش . افکار و عقایدی که میتونه درست نباشه ... اما وقتی شما توی سن کم شروع میکنی به کتاب و رمان خوندن با اینکه حتی یادت هم نیاد ولی اثرش رو روی فکرت به جا میزاره و این یه چیز اجتناب ناپذیره . باعث میشه یه خط فکری بوجود بیاد .

برای چی میگن که مراقب باش چی میخونی؟ هر کتابی ارزش خوندن نداره ؟ حتی هر آهنگی ارزش شنیدن نداره ؟ چون اثرشو میزاره حتی اگر تو یادت نیاد .

من عاشق نوشتن بودم قبلا و همینطور کتاب خوندن ( از رُمانش بگیر تا علمی اش ) ، هنوزم همینطورم ، ولی تا وقتی سبک خودمو پیدا نکردم ، تا وقتی که سبک نوشتنم رو پیدا نکردم و افکارم رو خودم آروم مرتب نکردم از خوندن دست کشیدم . الان یکسری ها میان میگن که ( خب تو تا نخونی چجور میخوای شکل بدی؟ شکل دادن از بدست اوردن اطلاعات بدست میاد! )

منظور من از شکل دادن ، تقلید نیست :) تو تا وقتی خودت رو پیدا نکنی ، چه سبک نوشتنت ، چه افکارت ، چه دنیای خودت، تا وقتی که رو خودت تمرکز کامل نداشته باشی هرچیزی که فکر میکنی بهت کمک میکنه صرفا میشه وسیله ی تقلیدت :)

من هنوز اجتناب میکنم از خوندن هرچیزی . بیشتر چیزایی که میخونم برای پیدا کردن خودمه ، و یا اینکه با سبک های مختلفی آشنا بشم . ببینم بقیه چجور می نویسن و چجور فکر میکنن . اما همیشه حواسم هست که سبک خودمو داشته باشم. الان بیشتر سعی میکنم دیدگاهم دیدگاه تحلیلی باشه و همدلی و غرق شدن هامو هم توی داستان و مطالب داشته باشم .

هرکی هم فکر میکنه که اشتباه میکنم ، باید بگم که این برام اثبات شدست ^^ هر کسی که توان درک حرفامو داشته باشه فهمیده که چی میگم و علی یارش.

پ.ن :هر وقت خواستم بنویسم و شدیدا توی خودم فرو رفته بودم ، همیشه قبل از جدی نوشتن هام از خوندن هرچیزی دوری میکنم ^^ البته هرکسی شاید مثل من نباشه...

189

از آسمون اومدم ،

برای همین هر وقت حس کردی که گُمم کردی ،

نگاهی بنداز به آسمون.

اونجا جاییه که میتونی پیدام کنی.

+تکه هایی از مآه

185

از طریق ِ رسانه و احساسات خیلی چیزها رو دارن کنترل میکنن...

فقط کمی تفکر نیازه و یه ذهن باز که همه چیو احتمال بده... :)

179

خیلی ها فکر می کنن آدم هایی که احساسات ندارن ، یعنی منطقی هستند ، و آدم های منطقی بیشتر توی زندگیشون موفق ترن.

اما بزارید بهتون بگم ؛ منطق زمانی معنا دار میشه که احساس هم کنارش باشه و شناخت احساسات و مدیریتشون خودش یه جور علمه !

آدم هایی موفق ترن که جفتش رو بتونن هندل کنن . نه ازینور بوم بیوفتن نه ازونور بوم !

178

این روزها بیشتر از قبل با دوست ِ istp ایم صحبت کردم و میکنم ✨ یه بار یه فکت فرستادم از تایپ ها براش و دیدم بله خودم با intp , intj . infj قشنگ تطابق دارم. ( نه نمیشه گفت که میشه 3 تا تایپ داشته باشی ولی کلا شخصیت ادم مطلق نیست و ناخالصی هم داره :) منم بار اولی که تست داده بودم intp بودم بعدش تغییر کردم ، حتی یجاهاییم میگن که تغییر تایپ ممکن نیست ( تایپ ِ ذاتی نه تایپی که تحت تاثیر موقعیت ها تغییر میکنه )(!) و این استفاده از فانکشن هاست که ضعیف یا قوی میشه . و خب فکر کنم دلیل اینکه گاهی intj در میام بخاطر اینه که فانکشن غالب inxj یکیه ... )

آره خلاصه یکم درباره روزهامون و احساساتمون حرف زدیم✨ و فکر میکنم خیلی همدیگه رو میفهمیم :)🧡

قبلا که باهاش حرف زده بودم ازش پرسیدم : بنظرت من آدم قضاوت گری ام ؟ گفت : نه نیستی . فقط میخوای مسائل برات واضح تر بشن. :) و اینو چند روز پیش لابه لای حرفهامون بازم تکرار کردیم... اینکه آدمها به دلایل متفاوتی بطور مُداوم سوال میپُرسن . یکیشم اینه که میخوان مسائل براشون واضح و روشن باشه . و یکی مثل من که شروع به سوال پرسیدن میکنه اینجور بنظر میاد که انگار داره قضاوت میکنه...! حتی یکی از دلایل پُرسیدن سوالات زیاد و مداوم میتونه وسواس فکری و اضطراب باشه. :)

و یخورده باهام حرف زد و تهش پرسید : بنظرت احساساتم صادقانس؟!

نتونستم جواب بدم .. ! ربطی به شناخت ِمحدود ِ من از دوستم نداشت ، بیشتر بخاطر این بود که خودش باید فکر میکرد و به نتیجه میرسید. اگر از بین 10 نفر ، 6 نفر تکذیبش میکردن و 4 نفر تایید ، تهش خودش باید فکر میکرد و تصمیم میگرفت... ازون مُهم تر من تو جایگاهی نیستم که به یکی بگم اینجوره یا اونجوره اونم تو معقوله احساسات که خیلی پیچیدس آدم به آدم ! اینارو بهش گفتم و آخرم گفتم که من نمیتونم بهت بگم ، ولی میتونم بهت کمک کنم که " خودت " بفهمیش... بلافاصله بعد ازین جُمله ام گفت : این یعنی تو آدم خوبی هستی!

نمیدونم آدم ِ خوب بودن یعنی چی. هرکسی یجور فکر میکنه. ولی من نمیخواستم جلوی رُشد و شناخت ِ خودش رو از یکی بگیرم !

بهم گفت که باعث شدی یادم بیاد باید مسئولیت پذیر باشم تو زمینه ی احساساتم.

این یکی از باگ های ِ ixtp و intj هاست ( یا حداقل این تایپ هایی که من دیدم! ) ، همیشه با احساسات مشکل دارن :)