oshi no ko

وقتی چشم هام رو بستم، تنها چیزی که توی ذهنم بود انتقادای بی رحمانه بود. با گفتن این که همه چیز تا صبح آروم میشه خودم رو مجبور به خوابیدن کردم. ولی امکان نداشت همچین اتفاقی بیوفته...

-آکانه

سهم ماه است دیگر...

و قصه ی چرخ و فلک امشب من ، ناتمام ماند...

+صحبتی ندارم دیگر بگویم؛ پس اندکی سکوت دم میکنم. تلخی اش کمتر از قهوه است.شبتان مهتابی.

خب کافیه ...

؛ یا . ؟

اون لحظه هایی که فکر میکنی دیگه آخره خطه و باید تموم شی ، فقط مکث میکنی ، و بعد دوباره ادامه میدی. این یه ایراد بزرگ داره ، اونم اینه که همش نگاهت به گذشتس...

اما یه وقت هایی نقطه میزاری و خط جدیدی رو شروع میکنی ، شاید بخاطر گذشته مکث کنی

اما بخاطر گذشته خط جدیدت رو خراب نمیکنی.

اونجاست که پیشرفت کردی!

-تکه هایی از آسمان