؛

اما

می‌دونی هویت یک چیز بزرگیه که فقط به این چیزا خلاصه نمی‌شه( ما انواع هویت داریم اصلا که رو هم دیگه اثر دارن)، وقتی نداشته باشیش انگار به هیچ گروهی تعلق نداری و همیشه وسطی، تفکر خاصی نداری و سردرگمی.

من می‌دونم تماشاگر بودن چه حس بدی داره.الان مرزی دارم بین تماشاگر بودن و بازیگربودن.برای همین می‌گم معنادار زندگی کردن، خیلی مهمه. چون انگار قاطع‌تری، تکلیفت مشخص‌تره،بیرون از گودال نیستی، به بقیه اجازه نمیدی دربارت تو یه زمینه‌هایی تصمیم بگیرن، ثبات داری حتی.

توی مقاطع مختلف زندگی اون ثبات رو از دست می‌دی و مرزی بین یک زندگی معنی‌دار و هدفمند نداری.

من خودم حالا خیلی گلی به سرم نزدم واسه زندگیم، ولی می‌گم این مسیر ِ کی اهمیت میده؟ چرا من حرص بخورم؟ و از دور نگاه کنم و بگم خب که چی؟ ، مسیریه که شاید ازت آدم بیخیال‌تری بسازه، اما هیچ‌وقت حس تعلق رو بهت نمی‌ده.

کاری که من بعد ازین مسیر کردم این بود که تلاش کنم بوقتش تماشاگر باشم و بوقتش بازیگر، که نمی‌دونم جوابگو بوده یا نه.

-تکه‌هایی از ماه