D10
الرحمن🤍
اون روز یه غذا درست کردم، بوش تا حیاط هم رفته بود. وقتی اومدن داخل گفتن فکر نمیکردیم بو از اینجا باشه:))
حالا ازون موقع به قدرت آشپزی بنده ایمان آوردند...
مدام ازم میپرسه: چجوری درستش کردی؟ چی ریختی؟
امروزم با این لفظ صدام زدن: متخصص ادویه و سبزیجات!
من عاشق این دوتائم. خیلی خوبن:") و لذت میبرم .همیشه هم به این تاکید داشتم که باید ادویه های متنوع داشته باشیم.
برای من محدودیتی توی آشپزی وجود نداره ^-^
پ.ن: از کارهایی که خیلی برام جذابه ترکیب نخودفرنگی و ذرت با غذاهای مختلفه. یه بار که سالاد درست میکردم به ذهنم رسید توی ماکارونی هم بریزم. کلا دم دستم باشه تو همه چی میریزم. تا ببینم کجا بهتر میشه.
پ.ن۲: وقتی سبزی هارو اضافه میکنم و دست هام بوی سبزیجات میگیره >>>>>>>
امروز یه ساعت دیدم که شبیه Divergence Meter توی استینز گیت بود و وای خدا میخوامش :")
-اینقدر دلم میخواد انیمه های قدیمی رو ریواچ کنم. بعضی انیمه هایی که هر فصل میاد واقعا نمیتونم درکشون کنم مثل Kanojo, Okarishimasu . واقعا انیمه هایی گاهی ساخته میشه که ارزشی نداره ... این مشکل توی مخاطب های انیمه داره... هرچی مخاطب بیشتر داشته باشه ساخته میشه . برای همین مثلا نمیان روی انیمه هایی مثل 86 اونقدرا سرمایه گذاری کنن که ساختش سخت تره ...! steins gate هم دل آدم رو سوزوند بدجایی تموم شده . فکر هم نمیکنم بیادش ...
انشالله فقط من نیستم که از "طرز" فکر گتو خوشش اومده. دقت کنید "طرز" فکر . نه اینکه چون خیلی کراشه.




از وقتی که با پاهای برهنه روی سبزه ها قدم میذاشت احساس آرامش بیشتری میکرد . دستش رو روی پوست زبر درخت کشید . با انگشت اشاره اش ، رد ِ خطوط روی پوست درخت ها رو دنبال کرد و زیر لب زمزمه کرد " حقیقت یا واقعیت ؟ "
نفس عمیقی کشید و جلوتر رفت . تا چشم کار میکرد رنگ ِ سبز بود و بوی خاک ِ خیس خورده .
دقایقی از این تجربه های لذت بخش براش نگذشته بود که با قدم بعدی یهو پاش کشیده شد و خورد زمین . موهاش رو از روی صورتش کنار زد و ترسیده به زنجیر ِ سیاه رنگ ِ دور مچ پاش نگاهی کرد . نفس هاش تند شد . دستاش لرزید . چنگی به زنجیر دور پاهاش زد . مردمک چشمش اش می لرزید . لب هاش می لرزید .
صدایی به گوشش رسید " حقیقت یا واقعیت ؟ "
به سمت صدا برگشت . هیچ کس نبود . دستش رو روی سینه اش گذاشت و به قلبش که بی قرار بود گفت : آروم باش...آروم باش...
صدایی کمرنگ تر شنید " ذهنت یا خودت ؟ " پلکی زد و زمزمه کرد " نمی..دونم ... "
سعی کرد ، پاش رو بکشه اما زنجیر دور پاش محکم تر شد و دردی توی پاش پیچید .
" خودت یا ذهنشون ؟ "
اشکی روی گونه اش راهش رو پیدا کرد و تا قلبش رسوخ کرد . ذهنش پر بود از تاریکی. اما صداها رو هنوز میشنید . به کفش های توی دستش نگاهی کرد ، اما سیاهی ، داشت اون رو میبلعید...
-تکه هایی از آسمان
اندینگ ِ Vanitas >>>>> .... کلیک +
خیلی مسخره بازیای انیمه زیاده ولی دوسش داشتم :) فکر میکنم ازیناس که میخواد غم کرکترها رو زیر یه لایه کمدی مخفی کنه .
بعدشم تیم ِ نوئه و وانیتاس فوق العادس. بعد نوئه یکم واسم عجیب و غریبه ، یچیزاییش رو درک میکنم. دسته بندی ای به اسم خون آشام و انسان نداره! دشمنش کسیه که به عزیزانش آسیب بزنن . همش همین! این خیلی قشنگ بود.






چیه هرجا میرم میبینم زدن دلیبال نبین خیلی غمگینه! اتفاقا بشین ببین دوست عزیز! هم زار بزن هم با اختلالات روانی آشنا شو.
از سینمایی های ترکی مورد علاقمه.
" ضمیمه پست 373 "
خیلی جاها دیدم که گریفیث رو بهتر از یوهان میدونن . ( حتی خیلیا ندیده هم طرفدارشن :)) ). به لحاظ شخصیت منفی بودن و آنتاگونیست بودن از یوهان بهتر میدونستنش. انیمه مانستر رو کامل دیدم ، برزرک هم تا حدی اسپویل شدم و چندین قسمت دیدم. چیزی که واسم روشن و واضح بود : یوهان اصلا قابل مقایسه با این بچه نیست .
حالا بعضی ها بریزن سر من ، بگن وای نه مانگاش عالیه مانگاش فلانه ... آره . مانگاش خیلی دارکه ، هرچی که بگیم توش داره ، من خودم اعصابم خراب میشد میخوندم یا میدیدم . اما قرار نیست که وقتی همه افتضاحات رو یجا بزارن ، شخصیت منفی تری از طرف بسازه .
اول اینکه گریفیث کاملا شخصیت بدی نداشت . بیشتر بهش میخوره جاه طلب باشه ! جاه طلبی باعث میشه حریص تر بشه . اما از اول بد نبود . همین که با گاتس دوست میشه ، دنبال اضافه کردن هم تیمی هاشه ، گاتس رو به تیم اضافه میکنه و با یه استراتژی خوب اونو محبوب میکنه(!) . نمیدونم یعنی کسایی که این دوتا رو مقایسه میکنن ، ندیدن که یوهان کلا از بچگی خاص بود؟ یعنی میخوام بگم یوهان اینطور نبود بخواد دنبال دوست پیدا کردن بره . خودش بود و خودش . نهایتا خواهرش واسش مهم بود. شخصیت مستقلی داشت .
گریفیث آدم وحشتناکیه و اینطور شناخته شده چون کارهای وحشتناکی میکنه احتمالا . ولی روند کاری یوهان بشدت خطرناک تره. کاری که گریفیث میکنه با جسم آدمیزاده. جسم رو نابود میکنه و در نهایت مغز میشکنه .اما یوهان کاری که میکنه با روانه. اصلا تا حالا دیدن یوهان دست به اسلحه برداره یا مستقیما خون بریزه؟
مورد های بعدی اینه که :یوهان کلا دنبال قدرت نبود تو این دنیا و جاه طلب نبود . یوهان دنبال نابود کردن بود. نه جاه طلبی هاش. بعد اصلا تفکر یوهان از پوچ گرایی میومد .یجوری بود انگار ارزشی نداشت این چیزای دنیوی و مادی حتی زندگی!
اینم بگم ، بین یوهان ( آنتاگونیست ) و دکتر تنما (پروتاگونیست) چالش زیاد وجود داشت ! یوهان قشنگ تنما و عقاید و باورهاشو داشت به چالش میکشید و عجیب غریب با هم تنش داشتن.
ولی چنین چیزی رو بین گاتس و گریفیث اصلا حس نمیکنم . باشه هم خیلی کمه ...
-از یه نفر که مانگا هم خونده بود پرسیدم . اونم فرمودن که اونقدر قوی نیست این تنش و چالش بینشون.
خیلی وقت ها این قلبه که بهت قدرت میده و اون مغزه که محدودت میکنه.
خیلی وقت ها این قلبه که بهت میگه بایست و اون مغزه که جسارتت رو ازت میگیره.
پس اگر خیلی وقت ها قلب حاکم باشه ، باز هم برنده ای !
میخوام بگم درگیر کلیشه ها نشو... و اینقدر بخاطر مغز و ذهنت که برای بقا هرکاری میکنه توی منطقه ی امنت نمون!
به قلب رجوع کن! ...
از سکوت لذت بخش تر نداریم...
پ.ن : دیدم که گریفیث رو از یوهان بدتر میدونن . مانگا رو نخوندم . انیمه هم کامل ندیدم اما میتونم بگم اشتباه میکنن... شک نکنن که اشتباه میکنن...
اگه فکر میکنی جواب کامل رو پیدا کردی، سوال هات رو عوض کن.
پائولو کوئلیو
-نگرش ما وکیل ها به جریان چیزی متفاوت تر از نگرش شما دادستان هاست..ما روی اینکه مجرمه یا نه تمرکز نمیکنیم. ما فقط دردمون اینه که ببینیم چطور میتونیم از موکلمون دفاع کنیم
+یعنی میخوای بگی حتی اگه بدونی اون شخص قاتله بازهم ازش دفاع میکنی ، درسته ؟
-اره.همه حق دفاع دارن.مگه اولین چیزی که توی دانشگاه یادمون میدن همین نیست ؟
~دیالوگ ( جیلین و ایلگاز )
.
من یکیم که هیچ جا نتونستم ریشه کنم، حتی توی خونواده خودم.به این سن و سال رسیدم اما وضعم رو ببین. من نمیتونم، نمیتونم به هیچ رابطه ای پایبند بمونم. نمیتونم به کسی دلبسته شم.
گل نیلوفر رو میشناسی؟ اونا هم ریشه ندارن. آب به هرجا ببردشون و به هرطرف جریان پیدا کنه همون طرف میرن . منم همینطورم.
-جیلین
.
واقعا میخوای شغلی که ازش متنفری و هرروز باهاش درگیری و هیچ وقت درکش نکردی رو انتخاب کنی؟ نمیشه ... بعضی وقت ها لازمه که حقیقت رو نبینی.بعضی وقت ها لازم میشه یه مجرم رو درک کنی و کنارش باشی. واقعا فکر میکنی که میتونی؟ فکر میکنی میتونی با خیال راحت سرت رو بذاری رو بالشت و بخوابی؟ تو حتی نمیتونی یه دروغ کوچیک بگی حتی یه دروغ کوچیک... وجدانت تورو از درون مثل خوره میخوره...
-جیلین.
.
کاش اونجور که فکر میکنی قهرمان و فداکار باشم. آره تو هم تو تصمیمی که گرفتم شریکی ولی منم شریکم.شاید اونطور که گفتی یه اشتباه باشه . شاید بزرگترین اشتباه زندگی منه شاید از بین برم و داغون شم، ولی چه اشتباه کنم چه نکنم، کنارم باش...
-ایلگاز
.
من عصبی میشم، تو نه. ایلگاز من نمیتونم شبیه تو بشم ولی تو هم شبیه من نشو. اینجوری بمون . نذار ترس از دست دادن، اخلاقت رو عوض کنه...
-جیلین
.
اگه میتونستم این حس که ( من از پس هرچیزی بر میام ) رو کنترل کنم، شاید میترسیدم.
مگه ترس هم حسی نیست که مارو زنده نگه میداره؟
جالب اینه که آدم چقدر میتونه تغییر کنه ؟ معماست...
-جیلین.
.
ادای این رو در میارم که از خودم محافظت میکنم. اون وقت کسی نمیفهمه که ترسیدم...
~جیلین
.
عصبانی نمیشی، سرزنش نمیکنی، قیافه نمیگیری،میدونی چقدر با ارزشه که بخاطر اشتباهت کسی سرزنشت نکنه؟ چون ما بچه هایی هستیم که تو بچگی وقتی زمین خوردیم، سرزنش شدیم که ( چرا دوییدی؟)
بدون اینکه بفهمی دوستت دارن یا نه ، همینطوری بزرگ میشی...
-جیلین

از چشم تمام کسانی که "قضاوت " میکنند یک جلاد نگاه میکند
-نیچه
-من اینجوری کار میکنم، هرکی تو قضیه باشه خودم رو میزارم جاش،در راهی که رفته راه میرم، درک و حس میکنم، حقیقت فقط اینجوری رو میشه...
~ایلگاز.
من بر اساس حرف های دیگران نه، بر اساس حقیقت های خودم زندگیم رو شکل دادم.
-ایلگاز
برمیگردم ... چون دیدم تو راهروهای دادگستری کسایی هستن که احساساتشون رو قاطی کارشون میکنن، نباید زیاد به حال خودشون رهاشون کنیم...
-ایلگاز
وقتی همه یه نفر رو دوست داشته باشن یعنی یه دروغی این وسطه. یه آدم واقعی به اندازه ی دوستهاش دشمن هم داره.
-ایلگاز
پنهون کاری ... تو دلم رو زخمی کرد.بنظرم هنوز هم زخمی هست که خونریزی میکنه.نبخشیدم . از بچگی از پنهون کاری خوشم نمیاد . خیلی عصبی میشدم.بخاطر اینکه نمیفهمم ناراحت نشم ، دلیلش هرچی باشه یه چیزی رو مخفی میکردن.
حس میکنم نادیده گرفته شدم.انگار آدم محسوب نمیشم ارزشی ندارم. نابود میشم. میگم کجا اشتباه کردم؟ چه کم و کاستی داشتم؟ از دست خودم عصبانی میشم.
میخوای اسمش رو بزار محافظت از خود. ولی هرکی باعث این شده باشه از زندگیم حذف میکنم.
-ایلگاز
وقتی آدم عدالت خواهیش رو از دست میده ، تعادل اش هم بهم میخوره ...
-ایلگاز
خیلی سخته آدم بین دیوارهای خودش گیر کنه. اینکه فقط با خودش رو به رو شه و به بن بست خودش بخوره، خیلی سخته . ارتباط با بقیه آسون تره. وقتی قانون های خودت و چیزایی که وجودت رو با اونا ساختی بزرگترین مانعت میشن، نمیتونی ازشون رد شی...
-ایلگاز
اگه از داخل درد عبور نکنی نمیتونی ازش رد شی...
~ایلگاز
"یک مجرمی که ازش مدرکی نداریم و با یه مدرک ساختگی راحت میتونست زندان بندازه ولی ننداخت.
جلوی جیلین وایستاد و علی رغم همه اذیت هایی که اون مجرم کرد، گفت : حقش نیست راهش نیست .
درسته ایلگاز ... درست نیست که آدم(حتی مجرم ها) رو با جرمی مجازات کرد که متعلق به خودش نیست....! :)"

INFJ محبوب ِ من یوهان لیبرت ـه :)))
اصلا این بشر ، یه تنه با هیتلر میتونه دنیا رو نابود کنه.
بعد از یوهان فکر میکنم خفن ترین INFJ توی ِ انیمه oshi no ko باشه. که بشدت شخصیتش رشد کرد توی مانگا و عجیب غریب ترسناکه. خیلی هم هیت میگیره اینم بگم ( منطقی نیست دلایل هیت گرفتنش LOL )
حتما تو کلیشه ها شنیدید که INTJ ها چقدر ترسناکن و چمیدونم میتونن از آدم ها استفاده کنن در راستای اهدافشون . تو این انیمه یه دختر INFJ داریم که اینارو میفهمه و به قول ِ یکی The MANIPULATOR got MANIPULATED .

یهو فرمودند شما INFJ 4w5 هستید .
البته من شک نداشتم که این انسان یه extp هستش. با اینکه بحث فان بود ولی بین infp و infj بودن من شک داشت.
من هم بعد از حداقل 5-6 ماه یه مطالعه جدی درباره فانکشن هارو شروع کردم و فهمیدم نه ... همون INXJ هستم. راستش از صفر و صدی بودن تست ها بدم میاد... بین دو تا فانکشن گیر کردم ، فانکشنی که تقریبا مشخص میکنه من INFJ هستم یا INTJ . برای همین ترجیحم اینه که حداقل درین مورد صفر و صدی نگاه نکنم و به کاربرد فانکشن ها نگاه کنم.
ولی فکر میکنم متوجه شدم چرا تست هام گاها یه جواب دیگه در میاد... بزارید بگم ، تست به من جواب های ISTJ INTJ INFJ INFP INTP و حتی اخیرا ENTJ تو این چندسال اخیر تحویل داده. آخرین تست هام ISTJ بود.
خودم هم دقیقا نمیدونم اما بیشتر با کرکترهای INFJ احساس نزدیکی میکنم و بعد از اون INTJ ها ... و فکر میکنم که به احتمال زیاد فانکشن های سایه ام ( 4 تا فانکشن دیگه ام به غیر از فانکشن های اصلیم ) ، در حال تقویت شدنه ( پویا بودن شخصیت ) یا اینکه توی حالت ِ ناسالم و لوپ و گریپ فرو رفتم ( حالاتی که بعضی از فانکشن ها تحت استرس و ناراحتی فعال تر میشن ) . برای همینه که تست جواب مشخصی نمیده.
نمیگم تست ها معتبره ( باز بعضی ها نشینن واسه من نطق کنن ) ، ولی یچیزهاییش درسته و همه این ها بهونه اس واسه شناخت. آدم تست هم نده میفهمه الان واقعا خودش نیست یا حالش خوب نیست ... جالب اینجاست من چند روز پیش از لوپ و یکسری مسائل اینطوری یچیزهایی توی نوتم نوشتم.
برای انیاگرام هم ، تایپ 4 با بال 5 ، درباره این حداقلا به قطعیت رسیدم. فکر میکنم چیزی که باعث میشه برخلاف کلیشه های INFJ ها رفتار کنم بُعدهای دیگه ی شخصیتم باشه مثل انیاگرام. مثلا من همچین هم آدم ها رو دوست ندارم و دلم نمیخواد مستقیما باهاشون ارتباط بگیرم( دلیل هم دارم واسش ) دلم میخواد تست هارو بهم ربط بدم و بزارم تکمیل کننده ی هم باشن.
دیروز اینقدر درباره فانکشن ها خوندم و مقایسه کردم که تهش به سردرد ختم شد :))
من یه چنل عضو شدم، بخاطر ادمینش ،
( فکر ) میکردم آدم فهمیده ای هستش، مطالعه داره و میتونم چیزهای خوبی ازش یاد بگیرم.
اینم بگم خیلی به لحاظ عقیدتی با من فرق میکنه.
خلاصه من جوین شدم چون فکر میکردم قراره خیلی آموزنده باشه واسم،
اما متوجه شدم این هم مثل بقیه آدم هاست.
مطالعه داره، اما هنوز به درکی که بتونه با هر شخصی صحبت کنه نرسیده.
.
اینکه بتونی با انسان های دیگه فارغ از عقاید، تهمت، فحش و کلمات ک دار صحبت کنی، دنبال هر بچه ای نباشی و جواب هر بچه ای رو ندی، چیزیه که با ارزش تر از مطالعه میتونه باشه.
.
شما مطالعه داشته باشی، ولی زبون تندی داشته باشی، اشخاصی که برای اعصاب و شخصیت و احترام خودشون ارزش قائلن وارد بحث های بی سر و ته نمیشن.
لطفا لطفا لطفا با هر عقیده، با هر تفکری که هستید یاد بگیرید که مطالعه شما باید باعث پیشرفت شما بشه، باید باعث شه که با طیف گسترده ای از آدم ها رو به رو بشید . باید یاد بگیرید که آدم ها فارغ از عقاید و هر باور و تفکر دیگه ای ، قابل احترام هستند چه بخواید چه نخواید ...
.
من تفکرم اینطوریه متاسفانه .
نمیگم آدم خوبیام . اصلا آدم خوبی نیستم، اتفاقا خیلی جاج میکنم. اما اینکه توی ذهنم درباره آدم ها چه فکری میکنم خیلی فرق میکنه با اینکه چه کاری میکنم.
فکر و عمل با هم متفاوت اند...
.
هیچ ادعایی هم ندارم که خیلی بلد و فهمیده هستم، اتفاقا چون آدمی ام که مدام میگم نمیدونم، وارد بحث سعی میکنم نشم. صحبت و نقد و نظر دادن کار شخصیه که همه چیز رو بررسی کرده و حرفی برای گفتن داره . این کارها برای کسی ئه که بتونه از همه جوانب ببینه قضایا رو.
من تواناییشو دارم، با تلاش به دست آوردم. نداشته باشم هم با توانایی های دیگهام زود بهش میرسم، اما وقتی علماش رو ندارم حرفی نمیزنم.
.
گفته بودم که نحوه ی برخورد آدم ها با مسائل من رو میتونه زده کنه یا جذب کنه.
دنبال کامل کردن نقص های خودم با باورهای خودمم.
.
مثلا من دو دقیقه صحبت کردم،
بعد به خودم اومدم دیدم هیچی به علم من اضافه نشده،
فقط طرف مقابل سعی کرده به من بگه نفهم و من سعی کنم توضیح بدم منظورم چی بوده.
کجای این صحبت ها سازنده میتونه باشه واسه من یا طرف مقابل؟
.
چیزی که هست اینه که مردم سعی میکنند نتیجه رو در قالب این ببینن (طرف مقابل عقیده اش رو عوض کنه و مثل من بشه)
.
من نه.
نه دنبال اینم خودم رو عوض کنم تا مثل کسی بشم، نه دنبال اینم کسی رو عوض کنم.
فقط دنبال اینم که بگم ( اوکی، تو این دیدگاه رو داری، اما میتونی از یه زاویه دیگه نگاه کنی؟ )
وقتی هر بحثی تمام میشه ، شاید در ظاهر نتیجه ی ملموسی نداشته باشه ، ولی میگم که ( خب اوکی . تو تونستی حقایق و تفکرات یکی دیگه رو ببینی؟ میتونی از یه زاویه دیگه نگاه کنی؟)
.
میتونی؟ یا همش زور زدین هم رو قانع کنید و بگید تو اشتباه کردی من درست میگم؟ میتونی؟ یا فقط اعصاب خوردی بوده و نیم ساعت اون به این گفته نفهم و فلان و فلان؟ میتونی؟
.
اینم بگم یکی از دوستای قدیمی بهم گفته بود که تو در ظاهر جاج میکنی ولی واقعا واست سوال هایی بوجود میاد،
پرسیدن اون سوالات باعث میشه اینطور بنظر بیای که داری کسی رو قضاوت میکنی،اما در حقیقت دنبال فهمیدنی ، از طریق جواب هایی که به سوالاتت میدن.
از سم ترین کارهایی که کردم دیدن ِ فیلم Barbie 2023 بود. و وقتی که با سرچ کردن اسمش گوگلم صورتی شد میخواستم جدا بالا بیارم.
دیدن این همه جنسیت زدگی چه از نوع زنانه چه از نوع مردانه اش حالم رو بهم زد به کنار ، این همه رنگ صورتی چشم هام رو آزار داد! ( هم ضد زن بود هم ضد مرد . چیزی هم کم نذاشت ماشالله ) برا من نطق نکنید از فلسفه مرگ و زندگی تو این فیلم :/ این همه انیمه خوب و سریال خوب دیگه هست که میتونه این مفهوم رو نشون بده ! یه چارتا معنی انداخته پشت این همه چیزهای افتضاح نمیشه که بگیم وای عجب چیزیه !
متنفرتر شدم از باربی واقعا. من حتی کارتونهاشم به اون صورت ندیده بودم.
"کودوم خری میگه این همه صورتی یجا قشنگه؟! اونم با این غلظت! "
بعدشم اگه خیلی دنبال مفاهیم هستن بعضیا ، یه سر به انیمه های خوب بزنن . مثل ِ مانستر یا 86 .
پ.ن : از اولش از باربی و دیزنی بدم میومد. هنوزم بدم میاد. هرچی هم بسازه جدیدتر بازم بدم میاد. چون از اول بد بود. اون زمانی که همه داشتن سیندرلا و باربی میدیدن من totally spies میدیدم، شرلوک میدیدم :/ . اینم بگم که اینطور نیست اصلا باربی ندیده باشم. دیدم یچیزایی ولی بنظرم بازم چیزی نیست که بخوام بهش ارزش بدم!