472
به مناسبت روز جهانی درونگراها تست فانکشن دادم بعد از مدتها و تحویل chatgpt دادم. چندتا سوال اضافهتر ازم پرسید و نتیجهش؟
INFJ (با Fi و Ti رشدیافته)
یا به عبارتی: INFJ درونگراتر ، ارزشمحورتر ، خودآگاهتر و درونیتر از نسخهی معمولی.
به مناسبت روز جهانی درونگراها تست فانکشن دادم بعد از مدتها و تحویل chatgpt دادم. چندتا سوال اضافهتر ازم پرسید و نتیجهش؟
INFJ (با Fi و Ti رشدیافته)
یا به عبارتی: INFJ درونگراتر ، ارزشمحورتر ، خودآگاهتر و درونیتر از نسخهی معمولی.
+سریال واکینگ دد فصل 6 آخراشم و با اینکه آخرشو اسپویل شدم ولی هربار ناراحتی جدیدی واسم داره. از رشد شخصیت ریک،کارول و درل لذت میبرم. از کارول بیشتر. فصلهای اول این زن چقدر ضعیف بود ولی الان؟ فکر میکردم با این سریال ارتباط نگیرم. اما الان واقعا ازش خوشم اومده. جدا ازینها از یجا به بعد اصلا صحبت از زامبیها نیست و اینجاست که معلوم میشه آدمها چقدر میتونن بد و ظالم باشن. از یجا به بعد دشمن ِ انسانها زامبیها نیست بلکه خود انسانهان.(این 4 خط واقعا ظلمه. باید هرروز ازش پست بزنم:))
+خیلی اتفاقات مختلفی برام افتاده و خیلی جاها حس میکردم آخرشه. اما سرپا موندم. همیشه روی خودم فقط حساب کردم و اینبارم همینطور بود. واقعا ازینکه هربار حس میکنم ذهنم توی سختیها لول آپ میکنه اونم بعد از تاریکی مطلق، به خودم افتخار میکنم...
+تجربه بهم نشون داده همیشه، شاید من اونی باشم که بنظر میاد اهمیت نمیده و ساکته،شاید ظاهرم یچیز دیگه باشه اما اونی که از هر اتفاق کوچیکی دیر مووآن میکنه منم. نمیدونم شاید چیز خوبی باشه اینکه تو هر مسئله ای به خودم فرصت و اجازه بروز دادن بدم تا وقتی که دیگه همه چیز برام بی رنگ بشه، اینجوریه که حتی اگر یک نفر تا دیروز فکر میکرد آدم خیلی مهمیه برام، کنار گذاشته میشه... شاید نحوه مراقبت کردن از خودم همینطوریه؟ میدونی آخه وقتی جایی فرصت بروز پیدا نکنی، اینکه لااقل با خودت روراست باشی و پیش خودت بروز بدی بهتره... نه؟
+ذهن من گاهی خوب میفهمه که بعضی دغدغه ها، دغدغه نیستن، اما وقتی توی ده دقیقه کلی فکر از ذهنم رد میشه که باید به همشون فکر کنم، واقعا نمیتونم ذهنم رو ساکت کنم. همش با خودم میگم من کارهای مهمتر، دغدغه های مهمتر و اولویتهای دیگه ای دارم، ولی ذهنم لج میکنه؟ نمیدونم خودم... تازگیا خیلی از ذهنم مینویسم ها:)
+من اجتماع گریز،مردم گریز یا هرچیز دیگه ای باشم، حتی اگر اضطراب اجتماعی داشته باشم بازم جدا از همه اینها، به این رسیدم که تنهایی نقطه امن ِ منه. واسه آدمی مثل من، احتیاط بهترین چیزه.
+تلاش کردن برای اهدافم رو دوست دارم اگر وسواس اجازه بده بهم. تنها چیزی که این روزها بهم حس زنده بودن میده همینه:) اهداف 2026 رو با ذهنیت بهتری نوشتم، و میرم برای آماده کردن ویژن برد 2026. آره دختر، تو مجبوری قوی باشی چون همیشه افکار متفاوت و ذهنیت متفاوتی داشتی...!
+مدتی هم هستش برای یه کاری توییتر نصب کردم، فقط عقده،نفرت،فاشیست و نژادپرستی میبینم. دیگه هم پاکش نکردم اما فهمیدم من اونقدرهام که فکر میکردم نژادپرست نیستم:) در واقع نژادپرستهای اصلی یجور دیگن! و اونقدرها هم که بقیه میگفتن بی تفاوت نیستم!
+یه چیزهایی میبینم و میشنوم، که به خودم افتخار میکنم که همیشه تعادل رو نگه داشتم و خیلی جاها موضع نگرفتم و بعضا به تعادل برگشتم، هرچند خیلی هم قضاوت شدم و خیلی بهم برچسب زدن، اما ارزششو داشت! من همیشه به خودم باور داشتم و دارم تو این زمینه! حتی اگر کسی منو نفهمه و یا برداشت غلطی ازم داشته باشه.
+شاید علت نفرت بعضی ها ازت این باشه که خودشونو باهات مقایسه میکنن و هربار تو اون مقایسه میبازن. و شاید تنفر و اون مسیر نفرت باعث میشه آرومتر بشن و از خودشون فرار میکنن.در نهایت احساسات ِ آدم ها و واکنشهاشون همیشه درباره ی تو نیست. گاهی به عمیقترین نقاط روح خودشون برمیگرده. خودت رو با چراها و تفکرات زیاد آزار نده...
+هربار میام بلاگفا و قسمت لیست دوستان رو چک میکنم، میبینم که آدمهای کمی هستن. بلاگفا خیلی سوت و کور شده و مثل قبل نیست جدی:) سو در تلاشم که یه چالش بذارم و ببینم خودم حداقل میتونم فعال باشم یا نه.
+این تلاشهاتو، این روزهارو یادت نره دختر...:)






و پایان ِ ترم ِ 6 !
یکی از آهنگهای ِ سریال deha رو پلی میکنم و به این مُدتی که گذشت فکر میکنم. در واقع فکر میکنم تا الیکا برنمیگشت و یه پست نمینداخت من فکرشو نمیکردم که شاااید حرفی برای گفتن داشته باشم!
مثل همیشه خوابم بهم ریختس(اینکه هربار اینجا میام مینویسم خواب درست درمونی ندارم عجیبه!XD)مسیری که اول بهمن گفتم استارت زدم رو بعد از جنگ بیشتر بهش چسبیدم. اما اون بخش از زندگیم که گفتم کنترلش از دستم در رفته همچنان همونطور باقی مونده! در واقع دارم برای نوشتن این پست از آخرین پستم توی تگ روزمرگی کمک میگیرم! ببینیم کجای کاریم!؟ از نظر شخصیتی و از نظر عقیدتی به ثبات بیشتری رسیدم. احساس میکنم تک تک این فشارها و این روزها برام مثل یک نور بود تا فقط و فقط خودم رو و نیازهام رو بهتر بشناسم. توی پست قبلی از آنلاک کردن توییتر گفتم، اما الان میگم که همون آخرهای سال قبل بود که من دست به حذفش زدم چون فکر میکردم بیش از حد اعصابم رو بهم میریزه و دروغ چرا به هرحال من همونیام که به انرژی و حرفها حساسه. نمیتونستم طولانی مدت در معرض همچین محیطی باشم چون بشدت کِدرم میکرد و آزارم میداد. اینقدری که از نظر ذهنی و جسمی فلج میشدم.( دوری از سوشالمدیا و اخبار از جمله کارهاییه که تاییدش میکنم. )
این تا اینجا که با توجه به پست قبل نوشتم ، اما از چیزهای جدیدتر بگیم!...
-داغترین بحث تا یک مدت جنگ 12 روزه بود که با هر استرس و فشاری که بود تموم شد و حواشی بعدش البته... ، من تو اون مدت بیشتر از قبل یچیزهایی برام روشن شد. اما فشارهای دیگه از بعد ازون شروع شد که دوست ندارم اینجا بازش کنم. توی همون 12 روز، قرصی که مصرف میکردم تموم شد، خوابم با شدت بیشتری بهم ریخت و به معنای واقعی انگار استرس و اضطراب بیشتر از قبل بهم حمله کرد...! کابوسهام برگشته بود. هرروز با افکار منفی بیشتری سر و کله میزدم، کمتر کسی بود که بتونم باهاش عمیقا درباره این مشکلات صحبت کنم. تو اون مدت بیشتر از قبل به مسائلی که میشنیدم عکسالعمل نشون میدادم، بیشتر بین آدمها رفتم و بیشتر با جهانبینیشون آشنا شدم. بعد از این حتی یک دوستیِ سمی رو کنار گذاشتم که دربارش میشه زیاد نوشت اما مهمترین مسئله همون قضاوت شدن و همون درک متقابل نداشتن بود. فکر میکنم این مدت خیلی چیزها رو بهم یاد داد اولینشم اینکه درباره ی شخصیت آدمها نظری ندم و درباره مسئله و مشکل موجود صحبت کنم.آخرین بار یکی باز اومد سراغمون و حرفهای تکراری میزد، نمیدونم اما حرفهای آسمون توی گوشم زنگ میزنه، چون واقعا گاها متفاوتتر از همیشه عمل کردم. یعنی فکر کنید آسمونی که بدبین بودنم رو دیده بود گفت:(الان ندیدم دیگه بدبین باشی، الان همیشه سعی میکنی بدون قضاوت جلو بری. هرکی که باشه...)
-با آسمون سریال ِ یارگی رو ریواچ میکنیم. هنوز فصل دوم شروع نشده سر یک سکانس دوباره یادآور شد که من چقدر شبیه جیلینم. مثل سابق انیمه نمیبینم و فعلا مشغول هندل کردن کارهاییم که پذیرفتم انجام بدم و هرجور شده تا قبل از بهمن تموم باید بشن. مسیری که انتخاب کردم خیلی شلوغه، اما فکر میکنم تا یک مدت ارزشش رو داره. از طرفی منتظرم شرایطش جور شه که پیش روانپزشک برم و تراپی رو ادامه بدم. بهم گفت که (تو خیلی مهربونی و دلت با همه صافه، نمیذارم این بهت آسیب بزنه...)
-چالش صد روز اینجا رو یادتونه؟ با تگ 100 میخواستم انجامش بدم. چند بار شکست خوردم. اما امروز یعنی 13 شهریور میشه روز 33 و فکر میکنم طولانیترین تلاشم برای انجام کارها و توی مسیر موندنه. چه میکنه کمالگرایی واقعا! خیلی وقتها واقعا ذهنم بهم میریزه و میشینم فکر میکنم تا الان چیکار کردم توی زندگیم، یه نگاه به سنم میکنم و یه نگاه به دستاوردهام، بخوام روراست باشم اون حس درونی ِ نارضایتی باهامه و واقعا آزاردهندس. جالبه که دارم اینقدر دقیق از خودم مینویسم=).اما این وسط، آسمون هست...! میاد میگه تو این یکسال خیلی جلو رفتی و کارهایی که کردم و تکتک تلاشهام رو برام لیست میکنه!:) حتی الیکا که خیلی جدی بهم چند بار گفته بود تو این مدت واقعا عوض شدی و نیمو... این دختر که با آسمون حرف میزد بین حرفهاشون دیدم که گفت : (سعی میکنم مثل دیما آدم باحالی بشم! اینکه حرفی واسه گفتن داشته باشم،خفن باشم باحال باشم، دیسیپلین داشته باشم رو حرفم بمونم و یه کوچولو هم شده در راستای زندگیم قدم بردارم!) و من چقدر خوشبختم که آدمهای کم ولی ارزشمندی رو دارم که من رو از دور میبینن، و تلاشهام رو(با هر لولی حتی کم) ارزشمند میشمرن! اما لازمه بگم که بودن همچین آدمهاییه که بهم قدرت اینو میده حتی یک قدم بردارم و اونجوری عمل کنم که تو چشمشون بنظر میاد!:) واقعا خداروشکر بابت وجود چنین انسانهای ارزشمندی.اینارو نوشتم که بگم آره دارم تلاش میکنم آدم بهتری باشم هرچند آخر وقتی به چت gpt میگم no mercy no filter roast me یکی از چیزایی که با بیرحمی بهم میگه اینه که زندگیت رو با یه task manager اشتباه گرفتی! نمیدونم شاید حق با اون باشه به هرحال من به خودم خیلی سختگیرم. نمیتونم بگم به این ویژگیم افتخار میکنم چون نرمال بودنش میتونست شاید ازم آدم بهتری بسازه اما متاسفانه تو این مورد واقعا نرمال نیستم...! البته همونقدر که میتونه ویژگیهای بدم رو بگه چیزای خوبم میگه! (مثلا بهم لقب جستوجوگر شفاف اندیش داده بود.) به هرحال گاهی صحبت با این هم حتی از صحبت با آدمهایی که میتونن از رنجهات علیهات استفاده کنن خیلی بهتره...!
-دیگه اینکه بواسطه این 100 روز به معنای واقعی و بالفعل فهمیدم که باید شروع کنی...! باید شروع کنی اون موقع هستش که میفهمی چی تو مسیر کم داری، چیکار باید بکنی و دقیقا چی میخوای. گاهی شروع کردن و خود ِ مسیر بهت جواب سوالهایی رو میده که هیچ اورثینک یا جمع آوری اطلاعاتی بهت نمیده...! اینارو من در حد حرف بلد بودم، اما از وقتی شروع کردم و هر چند روز مسیر رو ارزیابی میکردم یا حین انجامش فکر میکردم چطور انجامش بدم بهتر میشه ؟ ، بهتر از قبل متوجهش شدم.
-در حین انجام این 100 روز، دوبار ژورنالنویسی شبونه رفتیم (30 روز) یه 30 روز هم قبل ازین صدروز بود که جوابهاش رو برای تراپی نیاز داشتم. و اینو بگم تراپی واقعا جوابه![یه نفر که تو رو نه بابت انتخابهات قضاوت میکنه نه سرزنشت میکنه...! فکر میکنم برای همین بود که اغلب اطرافیانم بهم میگفتن بدرد روانشناسی میخوری.] ژورنالینگ بشدت کمک کنندس. من شاید یکروزهاییش رو جا بندازم یا دیر انجام بدم ولی کمک کنندس. با همینها بود که فهمیدم چندپتانسیلی هستم،کنار تراپی رفتن طرحوارههام رو شناختم،سعی میکنم که از اطلاعات بدست اومده از خودم به بهترین شیوه استفاده کنم.(فعلا پیشرفت مورچهای)
-راستش بین همه اینها باید بگم هرچقدرم تلاش کنم تا یه روز 100 داشته باشم اما نمیشه. یعنی بشه هم کم شده.درسته خیلی کارها کردم اما با همون ذهن ِ آشفته،اضطراب،استرس،افسردگی و اون افکار و الگوهای همیشگی انجامش دادم. تموم کارهایی که میکنم شاید تو چشم بقیه یه پیشرفت بنظر بیاد اما بنظر خودم پیشرفت حقیقی از جایی شروع میشه که این کارها اون دیمای قدیمی رو بشکونه و درهم بریزه اما نشده. یعنی میدونید چی میخوام بگم؟ نمیدونم چطور بگم خودم...! اما میدونم هنوزم اون حالات قدیمی رو دارم.
-گاهی فکر میکنم بزرگترین پیشرفت برای من همین باشه، که با وجود همه چیز بتونم حرکت کنم. یعنی حالم بده؟ آشفتم؟ مشکلات رو سرم خراب میشه؟ همه چی بهم میخوره؟ ذهنم دوباره تیشه برمیداره تا بزنه به ریشهم؟ اوکی، ولی شده دوتا کار رو انجام بدم. چون میدونم هیچوقت قرار نیست همه چیز خوب پیش بره و همه چیز برام روشن باشه...!
-مثل همیشه همه کارهای خوبم رو گفتم (البته خیلی خلاصه!) ولی در کنارشم گفتم که چقدر حالم بده یا میتونه بد باشه! ( راستش الانم که اینو مینویسم با مُسکن و قهوه سرپام و چشمهام واقعا درد میکنه، میگرن هم در کمینه چون علائم قبلش خودشو نشون داده )، چون گفته بودم دیما بودن یعنی همین... یعنی هم تاریکی هم نور... بدون این زندگی واقعا گُنگ میشه...!
-بهتره برگردیم سر کارهامون، کلی انیمه و سریال ندیده دارم،یه روزی نتیجه تلاشهامون رو میبینیم مگه نه؟
-یچیزی بگم، منتظرم معدلم بیاد و الف شده باشم.هروقت اومد اینجا میگمش.>الف شدم.
یه بخش کوچیکی از عملکرد ذهنم رو بخوام بیان کنم تو این صفحه مجازی ِ کوچیک همون لیست هشتگهاست که اعداد تگهای فارسی یه طرفه و اعداد تگهای انگلیسی یه طرف دیگه. یا اون عکس about وبلاگم که وسط نیست و تا چند دقیقه قبل بنظرم از متن زیرش فاصله نداشت از باقی ابعاد زندگیم نگم دیگه.
دکترم گفته بود که گاهی وقتها این دورههای وسواسی که میزنه بالا بخاطر مشکلات اطرافت نیست و به ماهیت ِ خود ِ وسواست برمیگرده.
گاهی فکر میکنم از دست ِ مغزم خلاصی ندارم. نمیذاره حرکت کنم. وقتیم که دیگه فکر میکنم همه چیز مهیاست و باید حرکت کنم، آخر حرکت یه مورچه هم میتونه خط بندازه رو اون اطمینانم!...
اینارو گفتم که یادم باشه دیمآی درونم داره با چیا میجنگه و یا سعی میکنه کنار بیاد تا فقط و فقط رها باشه!...
و پایان ترم ِ ۵ !
آهنگی پلی میکنم چون مدتهاس گوش نکردم! مدتهاس حتی نخوابیدم و انگار بدنم التماس میکنه برای خواب اما فعلا ایگنور میکنم چون فشار کاری زیاده. حتی رغبتی ندارم که پیامهای هماهنگی کلاسهارو جواب بدم و مغزم آفلاینه.
اون مسیری که گفتم رو دقیقا یک بهمن استارت زدم و از بابتش خرسندم! ازینکه اون روز با همه خستگی کم نیووردم و از تخت پاشدم بعد از فقط یک ساعت خواب و رفتم بیرون. وای که چقدر تحمل آدمها برام سخت میشه اینجوری.
این مدت یکم کنترل یه بخشی از زندگیم در رفته که بخاطرش مجبورم یکم فشار کاری تحمل کنم تا جبرانش کنم هرچه زودتر بهتر!
شاید بشه گفت از نظر شخصیتی کمی به ثبات رسیدم و الان کمی حداقل به infj بودنم مطمئنم.[توروخدا باز نیاید فاز اینکه اینا معتبر نیستن بردارید:)) واسه یکی که دنبال شناختن خودشه اینا یه مسیره.]
*این وسط آهنگ ترکی با من برقص از canozan پلی شد و لبخند گندهای رو لبم اومد.
صبح که داشتم جزوه مرور میزدم، نشستم کلی انیمه دانلود زدم حالا کی ببینم نمیدونم.😂 ولی خب یه پلنی دارم براش ایشالله عملی شه.
از اپ توییتر بگم، آنلاک کردم.😂😔 و خیلی خیلی چرته. یه مشت آدم کودن، زبون نفهم، فاشیست و تعصبی ریخته اونجا. حالا من نه که خودم فاشیست نیستم.😂😔 هستم ولی جنس من با اینا فرق میکنه خدایی. من بی آزار... اینا همه کار میکنن بخدا روانیان. به خودم امیدوار شدم.🥸🙏🏻 ولی در کل خیلی چرت و پرت داره و من هرچی خوشم نیاد دیگه درجا مثل اینستا بلاک میکنم تا خوره مغزم نشه و اطلاعات اضافی ندم به مغزم ( البته پس از اعصاب خوردیهای فراوان این کارارو میکنم )
و الان آهنگ ِ toprak yagmura پلی شد و میدونید... بنظرم یه وقتهایی اینقدر خاموشم که خودم یادم میره که چقدر تو رنج طولانی مدت بودم و هستم...!
از کلیدیترین جملاتی که بهم گفت این بود که : برام جالبه که با این شرایطت داری ادامه میدی و میخوای که ادامه بدی. اینکه خود آگاهی داری ولی تقلایی نمیکنی برای نجات هم نکته جالبیه...
و من نمیدونستم چی بگم! فقط به ذهنم سپردم که قرص ملاتونین رو بخرم و خوابم رو درست کنم. که آخرم توش شکست میخورم...!
در هرحال! انشالله از پستهای بعدی انیمه و سریالهایی که میبینم و یا دیدم رو باهاتون به اشتراک میذارم. این بود نوشتهی این چند روزم.🫶🏻💫
سلام! چند وقت شد که ننوشتم؟ داره حدودا ۶ ماه میشه؟ دلم میخواست دست پُر بیام. اما خب قبل از تولد ۲۳ سالگیم دلم میخواست این رو اینجا ثبت کنم. چون نمیدونم بازم فرصتی گیر میارم برای نوشتن یا نه.
-از پست قبلی حدودا ۶ ماه گذشته و اول بهمن وارد مسیر جدیدتری خواهم شد. تو این مدت خیلی روی پنیکاتکهام و اضطرابم کار کردم یا حداقل تلاشم رو کردم. سعی کردم برای آرامش روانیم ارزش قائل باشم، دستورات دکترم رو اجرا کردم و در نهایت وارد فازی از درمان شدم که باید خوابم رو تنظیم کنم تا شدت اضطرابم کاهش پیدا کنه، تراپی رو شروع کنم و اشتهام رو تنظیم کنم. خواب و اشتهام این مدت به قرص وابسته بود که مدتی هستش به طور خودسرانه قطعش کردم و بعد از درمیون گذاشتن با دکترم اصراری مبنی بر اینکه ادامه پیدا کنه ندیدم چون باهاش صحبت کردم و بهبودی نسبی رو توی اوضاعم دیده بود.(امیدوارم)
-البته هنوز وسواس-فکری اذیتم میکنه و گاها گریز میزنم به حرفهای دکترم و توصیههاش مبنی بر مطالعه توی زمینههایی برای آشنایی بیشتر با خطاهای شناختیم. اشتهام هم تعریفی نداره اما تلاشم رو میکنم.
-ارتباطم با دوستام رو سعی کردم محکمتر کنم یا حداقل از غارم بیرون بیام. سعی کردم چیزهای جدید امتحان کنم، به کتاب خوندن روی بیارم و تصمیمات جدیدی بگیرم. که امیدوارم همه چیز برام خوب پیش بره.
-این به این معنا نیست که همه چیز برام خوب پیش میره! فقط به این معناست که دارم تلاش میکنم چیزایی که دستم هستش رو خوب پیش ببرم. حداقلا تلاشم رو میکنم و اصلا نمیخوام منکر این بشم که کنار همه اینها سه روزه فروپاشی روانی تجربه کردم و انگار باز به نقطه جدیدتری از تاریکی میرسم. شاید بازم شکست بخورم ولی میدونم که بقول سلما همه مثل من نیستن که به خودشون سخت بگیرن و زمین بخورن و بازم بتونن بلند شن.
-هنوزم گاهی به نقطهای میرسم که خسته میشم!یادم میره چطور حالم رو باید خوب کنم و چطور میتونم از یه مسئله فرار کنم. هنوز هم گاهی تو موقعیتهایی قرار میگیرم که نمیدونم چی حس میکنم ولی میدونم یچیزی درونم سنگینی میکنه...! میدونم یچیزی شبیه بغض گلوم رو فشار میده. هنوزم گاهی میخوام فقط گم و گور شم و دلم سکوت میخواد. در واقع حتی بیشتر از قبل دلم سکوت میخواد.
-قبول کردم که هرچی میخواد باشه، سرنوشت؟تقدیر؟، هرچی که هست میدونم من تلاشم رو برای خیلی چیزا کردم. خیلی وقتها حتی بیشتر از توانم برای چیزی تلاش کردم، برای رسیدن ... همین که بدونم چیزی کم نذاشتم برام دیگه کفایت میکنه...
-قبول کردم همیشه مخالفتها هست... دلسردیها هست... تو مسیری که مردادماه شروع کردم اولین جاجها رو از نزدیکانم گرفتم، اینکه فکر میکنن چون به دارو در یک مدت زمانی به طور دورهای نیازمندم یعنی ضعیفم، یا همین که اون تکسته میگفت (اگر یکیو میبینید که داروی روانپزشکی مصرف میکنه به حریم شخصیش وارد نشید و فاز نصیحت برندارید.) این تازه اول جاجها بود و دلسردیها... اما هرچقدرم سخت، هربار سعی کردم خودم کنار خودم باشم.
-شاید هیچوقت اینقدر صراحتا درباره خودم ننوشته بودم به دلایلی، اما ازونجایی که من دیما هستم، اُمید و جوونه صدام زدن، بخاطر ستت که باور داشت من هرچقدرم گم و گور بشم آخر خودم از پس خودم برمیام، بخاطر ع که با سکوت و پرسیدن حال همدیگه گاه بی گاه حضورش رو حس کردم، بخاطر این آدمهای ارزشمندی که هرچقدرم این آرشیو پاک بشه و بره و بیاد و من زمین بخورم بازم بودن و موندن...! بخاطر کسایی که باور داشتن من تو تاریکیام اما میتونم نورم رو پیدا کنم! بخاطر همه اینها وظیفه خودم دونستم که درباره تاریکیها و روشناییها و حتی تلاشکهام یه نوشتهای ثبت کنم و قدردان افراد ِ زندگیم به خصوص آسمون و ماهش باشم!...
میدونید، زندگی هیچ وقت قرار نیست آسون باشه و آسون بگذره... و اگر کسی رو دیدید که فقط روی خوش زندگیشو به اشتراک میذاره به این معنی نیست که روی بد نداره. میدونم این حرفها کلیشهای بنظر میاد ولی الگوی خودم توی کاری بوده که اخیرا سعی کردم تو این فضای کوچیک به عمل بیارم!🫶🏻
-درباره ابعاد دیگهی زندگیم که بیشتر اینجا مینوشتم یعنی انیمه... انیمه خیلی وقته ندیدم اما منتظرم که آسمون فصل اول یارگی رو تموم کنه و با الیکا انیمه شروع کنیم و ببینیم. خیلی دلتنگ انیمهام واقعا:))
و... فکر کنم همینها! اگر چیزی بود بازم، مینویسم.🤍
<ممنون میشم مثل قدیم که بعضیها صرفا چون از من بدشون میومد میگفتن دیما مشکل افسردگی و... داره نزدیکش نشید و فلان + چاشنی فحاشی ، با این حرفها بهم حمله نکنید و این نوشته رو بهانه نکنید چون در نهایت من برای اینکه توسط شما درک بشم زندگی نمیکنم.🤍 دوستهام باورم دارن و میدونن من اونقدر که شما کمبود دارید، کمبود ندارم.>[کسایی که وبلاگم رو میخونن... بخاطر اینجور افراد هیچوقت از خودتون خجالت نکشید و حس تنهایی نکنید.🫶🏻]
خدایاشکرت.💫
اصلا کاری به احمق بودن آدمها ندارم، موندم جوهایی که پُر از آدمن،
چی دارن دقیقا که وقتی ازشون بیرون میام اینقدر حالم عوض میشه؟
اینقدر آرومتر میشم؟ اینقدر تلاطمم کمتر میشه؟
انگار یک مُشت ، تلاش بیهوده میکنم و کلی دیتای بدرد نخور وارد مغزم میکنم.
و این واسه منی که نسبت به آنالیز کردن و خیلی چیزهای دیگه واکنش میدم میتونه سخت باشه.
اما خب... یا جدی جدی من بدرد روابط نمیخورم، یا واقعا روابط طاقت فرساس. :)
-این بده که بعد از مدت ها اولین پُستم رو با نق زدن درباره آدم ها شروع کنم. ولی خب...
هرروز که میگذره راضی کردن خودم سخت تر میشه!
و این ، خود ِ جهنمه.
"غرق نشو تو عادت ذهنیت.
آگاه باش
که الان و این احساست
به خاطر اون حمله ایه که از درون داره بهت میشه
واقعی نیست.
باید این سیکلو بشکنی
وگرنه همچنان مشکلاتت ادامه پیدا میکنن
به احساساتت غلبه کن و بشو همون آتنایی که برات ارزش داره"
-دیالوگ/س
بعد از مریضی سنگین همراه با pms و وقایع بعدش و فوت یک نفر، همچنان چالش ۱۰۰ روزم بهم چشمک میزنه.
هرچند هنوزم مریضم و معدم اذیت میکنه.
میدونستم که ممکنه طبق شرایط عوض شده باشم یا در حال نوسان باشم، یا حالا تو گریپ و این چیزا باشم، ولی د ِ آخه ISTJ؟
دمم گرم خدایی. دیگه واقعا inxj هم نیستم. Ixxj بزنیم سنگین تره.
پ.ن: تا یکی دو سال آینده دیگه این چرندیات هم گنجایش بیان نداره ، xxxx میشم.
بهم گفت : تو هیچ وقت به همراهی نیاز نداشتی ، چون همراهت درونتـه ... همون صدای ضعیفی که میشنوی ... ( همون من ِ سبزم ... )
و ما در نهایت آدم هایی بودیم که ، انسان هارو دوست داشتیم ، ولی ازشون فاصله میگرفتیم.
بهش گفتم : نمیدونم ، گاهی از خودم میپرسم که الان باید چه احساسی داشته باشم؟
گفت : همین سوالی که میپرسی ، یعنی داری احساساتت رو فیلتر میکنی...
و من اون لحظه نمیدونستم چی باید بگم...
+ خوشم میاد که غیرقابل پیش بینی باشم ،و درست همونجا که آدم ها فکرشو نمیکنن ، متوجه یک چیزهایی میشم...
+ هرکسی جلو من حرف میزنه باید بدونه هیچ چیز از چشمم دور نمیمونه...
اون روز یه غذا درست کردم، بوش تا حیاط هم رفته بود. وقتی اومدن داخل گفتن فکر نمیکردیم بو از اینجا باشه:))
حالا ازون موقع به قدرت آشپزی بنده ایمان آوردند...
مدام ازم میپرسه: چجوری درستش کردی؟ چی ریختی؟
امروزم با این لفظ صدام زدن: متخصص ادویه و سبزیجات!
من عاشق این دوتائم. خیلی خوبن:") و لذت میبرم .همیشه هم به این تاکید داشتم که باید ادویه های متنوع داشته باشیم.
برای من محدودیتی توی آشپزی وجود نداره ^-^
پ.ن: از کارهایی که خیلی برام جذابه ترکیب نخودفرنگی و ذرت با غذاهای مختلفه. یه بار که سالاد درست میکردم به ذهنم رسید توی ماکارونی هم بریزم. کلا دم دستم باشه تو همه چی میریزم. تا ببینم کجا بهتر میشه.
پ.ن۲: وقتی سبزی هارو اضافه میکنم و دست هام بوی سبزیجات میگیره >>>>>>>
یهو فرمودند شما INFJ 4w5 هستید .
البته من شک نداشتم که این انسان یه extp هستش. با اینکه بحث فان بود ولی بین infp و infj بودن من شک داشت.
من هم بعد از حداقل 5-6 ماه یه مطالعه جدی درباره فانکشن هارو شروع کردم و فهمیدم نه ... همون INXJ هستم. راستش از صفر و صدی بودن تست ها بدم میاد... بین دو تا فانکشن گیر کردم ، فانکشنی که تقریبا مشخص میکنه من INFJ هستم یا INTJ . برای همین ترجیحم اینه که حداقل درین مورد صفر و صدی نگاه نکنم و به کاربرد فانکشن ها نگاه کنم.
ولی فکر میکنم متوجه شدم چرا تست هام گاها یه جواب دیگه در میاد... بزارید بگم ، تست به من جواب های ISTJ INTJ INFJ INFP INTP و حتی اخیرا ENTJ تو این چندسال اخیر تحویل داده. آخرین تست هام ISTJ بود.
خودم هم دقیقا نمیدونم اما بیشتر با کرکترهای INFJ احساس نزدیکی میکنم و بعد از اون INTJ ها ... و فکر میکنم که به احتمال زیاد فانکشن های سایه ام ( 4 تا فانکشن دیگه ام به غیر از فانکشن های اصلیم ) ، در حال تقویت شدنه ( پویا بودن شخصیت ) یا اینکه توی حالت ِ ناسالم و لوپ و گریپ فرو رفتم ( حالاتی که بعضی از فانکشن ها تحت استرس و ناراحتی فعال تر میشن ) . برای همینه که تست جواب مشخصی نمیده.
نمیگم تست ها معتبره ( باز بعضی ها نشینن واسه من نطق کنن ) ، ولی یچیزهاییش درسته و همه این ها بهونه اس واسه شناخت. آدم تست هم نده میفهمه الان واقعا خودش نیست یا حالش خوب نیست ... جالب اینجاست من چند روز پیش از لوپ و یکسری مسائل اینطوری یچیزهایی توی نوتم نوشتم.
برای انیاگرام هم ، تایپ 4 با بال 5 ، درباره این حداقلا به قطعیت رسیدم. فکر میکنم چیزی که باعث میشه برخلاف کلیشه های INFJ ها رفتار کنم بُعدهای دیگه ی شخصیتم باشه مثل انیاگرام. مثلا من همچین هم آدم ها رو دوست ندارم و دلم نمیخواد مستقیما باهاشون ارتباط بگیرم( دلیل هم دارم واسش ) دلم میخواد تست هارو بهم ربط بدم و بزارم تکمیل کننده ی هم باشن.
دیروز اینقدر درباره فانکشن ها خوندم و مقایسه کردم که تهش به سردرد ختم شد :))
فندوم ِ اوشی نو کو بشدت سمیه . یعنی بار اول و اخرمه که میرم تو فندوم انیمه ای. یه دعواهایی بین طرفدارای کانا و آکانه است :) آقا من دوکلوم جدی راجع به آکانه حرف بزنم و تحلیل اش کنم مثل بچه های فرار کرده از کودکستان ها میان میگن " آره آکانه فنی! " "عشق چشات رو کور کرده!" حرف زدن با اوتاکوهای تعصبی واقعا زجرآوره . هرچند خودم هم تعصب دارم ولی بروز نمیدم D: . اخر میگیرم به فحش میبندم اینارو.
من تحلیل هام ازین به بعد همینجا تو وبلاگم مینویسم -_- اعصاب برام نمیمونه.
-بعدا تحلیلی درباره شخصیت آکانه باید بزارم.
یه وقت هایی عجیب احساس قدرتمندی میکنم ، دلم میخواد این حس رو تا ابد داشته باشم. باعث میشه بیشتر دیمآ باشم.
+مثل همیشه وقت هایی که صحبت از انیمه است من پرحرف میشم :) خیلیا کنجکاو شدن که بدونن یامادا کیه :)) و یکی از دوستان بهم گفت توی تابستون بیا گینتاما ببینیم ، گس وات ؟ پیشنهادشو توی هوا قاپیدم !
+این روزها که خوابم بشدت بهم ریخته و اصلا نمیدونم با خودم چند چندم ، کافیه تا ساعت 3 صبح برای یکی از دوستان استیکر "😘" بفرستم تا ایشون بفرمایند : نفرست بهت نمیاد تصورم ازت خراب میشه :)) وقتی همه با یه ایموچی "💀" سیوت میکنن بعیدم نیست :)) من همیشه در ظاهر یه intj بودم ولی در باطن infj اصیل .
+امروز یکی بهم گفت تنها درونگرایی هستی که باهات حال میکنم ، همینطور تنها درونگرایی که انیمه میبینه و باهاش مشکلی ندارم. فکر کنم قلب قلبی(؟) شدم . بهم گفت که : حس میکنم شبیهمی... نمیدونم چه خاصیتی دارم که همه فکر میکنن من شبیهشونم ولی نیستم .
+من فهمیدم که ازون دست آدم هام که گرسنگی باعث میشه بیحوصله و بی اعصاب باشم و بعد از خوردن خوراکی کاملا مهربون میشم.
+از احساساتی بودن ام خیلی وقت ها دچار انزجار میشم .
بی کلام ِ کلاسیک پلی میکنم و سعی میکنم با خط زدن خودم رو آروم کنم ...
شب بخیر آسمون...
فکر میکنم بهتر باشه جای پاک کردن دوباره ی آرشیوام ، اون رو صرفا مرتب کنم . پست هارو پاک نکنم و بزارم ردی ازشون بمونه ... ( خود پست رو پاک نمیکنم )
اینطوری برای ذهنم هم بهتره ، بجای اینکه خودم به این آشفتگی و وسواس دامن بزنم ، فقط سعی کنم بپذیرم که طبیعیه گاهی همه چیز از دستم خارج بشه و بهم بریزه... حتی اگر وبلاگم باشه...
دیگه فکر نکنم این چیزی باشه که بتونم پنهون کنم از اطرافیانم و کسایی که این وبلاگ رو میخونن :)
پی نوشت : شاید هم دلم میخواد این هارو نگه دارم ، ردی ازین روزها بمونه ... تا یادم بمونه چقدر قوی و قدرتمند بودم... به اینکه میتونم در نهایت به روال سابق برگردم ... و زندگی همینه... بالا و پایینی داره ^^
اون سری یکی برگشت گفت چرا پیام هارو نمی بینی؟
گفتم چرا میبینم اغلب، یوقتایی ولی یادم میره جواب بدم یا می بینی بعد از چندساعت جواب درست و حسابی میاد به ذهنم که دیره دیگه.
انگار درکم میکرد. قضیه اونجا جالب شد که نتیجه گرفتن من وقتی پیامهارو باز میکنم که آمادگی جواب دادن داشته باشم یا ( بخوام ) جواب بدم! و برای همین ئه غالبا پیام هارو باز نمیکنم:))
پست قبلی رو برای یکی فرستادم که جواب داده :
(آره میدونم اون نگاهتو بارها دیدم😁)
و خیلیای دیگه هم دیدن... و حرفها زیاده ... نمیدونم چرا اینقدر گیر میدن به این 💆🏻♀️
آره آره من همونی ام که وقتی کار خودشو میکنه و تو عصبانی میشی و چارتا حرف میزنی و بعد حتی برنمیگرده نگاهت کنه و آخر با حرص هم میگی " عین خیالش هم نیست ! "
آره آره من همونم ، پس سرت تو کار خودت باشه اگه " نمی فهمی " . چون من حوصله سر و کله زدن با هرچیزی و توضیح دادن رو ندارم .
وگرنه اگه بخواد عین خیالم باشه میزنم فکتو میارم پایین :)
یه دوستی داشتم بهم میگفت " دیدنت ،کارهات، حرف زدنت باعث میشه بخوام اون چیزی که تجربه میکنی رو تجربه کنم ... باعث میشه دنبال ماجراجویی برم ... بخوام زندگی کنم و تجربه اش کنم "
و راستش با دیدن این کرکتر الان متوجه شدم منظورش چیه ... ولی ... این مال ِ خیلی وقت پیشه ... پ.ن : تایپش estj بود :)
قابل توجه کسایی که مدعی ِ " منطقی بودن " و " درونگرایی " هستن .

احترام و وفاداری یه بخش بزرگی از زندگیمه که نمیتونم نادیده اش بگیرم .
من حتی برای آدمی که ممکنه یک سال دوستی عمیقی رو تجربه کرده باشیم ولی الان به هر دلیلی همدیگه رو کنار گذاشتیم هم این احساس رو تجربه میکنم .
حتی اگه توی روش ، تیزی چاقومو نشون بدم ، نگاهش نکنم ، محل بهش ندم و تا میتونم سخت باشم ؛ اما اون آدمی هستم که اگر ببینم یکی بدش رو میگه ، فکش پایینه :)
این آدم ها از انگشت های یه دست هم برای من کمتر بودن... !
این مدت هرکی منو میدید میگفت برو ونزدی ببین .شبیهشی و فلان. خیلیا که نگاهمو میدیدن ( نگاه عادیم ) میگفتن مثل ونزدی هستی . یکی از دوستان هم لطف میکردن به بنده و با فرستادن عکس های ونزدی و اون دوستش که رنگی و گوگولیه اشاره میکرد که ونزدی تویی و این گوگولیه منم :) ، در نهایت من ترغیب شدم برم یه قسمت رو ببینم ولی حقیقتا خیلی خوشم نیومد از جو سریالش :) خیلی تینیجری طور بود و برا منی که هانیبال و بریکینگ بد برام بهترینن این مثل یه شوخی بی مزه بود ! ولی کرکتر ونزدی بشدت خوب بود! اینقدری که یکی از اعضای خانواده هم تایید کردن و گفتن مثل ونزدی هستم :/ ... و تا رد میشم میگه : با اون نگاهای ونزدی ایت :/ اما خب ؛ خوبیش اینه حداقل من خودمم و اینطوری میگن بهم... خیلیا رو دیدم سعی میکردن اداشو در بیارن :) یعنی حتی دنبال ترفند اینن که مثل اون نگاه کنن :/ اما در هر صورت این تصویر رو بهتر بود پست کنم : ( پس بهتره با من وارد بازی نشین :) )

شما هرکارم کنی زورتم بزنی ، یوهان رو با تک تک ویلن ها و آنتاگونیست ها مقایسه کنی ،
تهش باید به این نتیجه برسی اون بدون قدرت ماورایی بهترین بود و هست هنوزم .
چه صیغه ایه یوهان رو با ماکیما مقایسه میکنید لعنتیا ؟ :))
من خودم از ماکیما خوشم میاد ولی واقع بین باشیم...
پ.ن : حتی با لایت هم قابل قیاس نیس...
امروز یجوری بودم که هرکسی میدید قشنگ میفهمید که من اصلا نمیخوام حرف بزنم و سر صحبت رو باز نمیکرد :)
کاشکی همیشه اینقدر با درک و فهم باشن آدم ها :))
فقط اون روزی که یکی از دخترها برگشت بهم گفت : تو واقعا درونگرایی؟ آخه اصلا بهت نمیاد :)))
من یه لبخند ملیحی زدم و خواستم جواب بدم که دوستم ، چنان رید به کل هیکلش که من نمیدونستم باید بخندم یا چی .
+ ( من دوستشم با من حرف میزنه . تو چیکار داری ؟ بعدشم نمیشناسیش که ! )
و من تنها چیزی که گفتم این بود که : لال که نیستم خواهر ِ من ...
بنده خدا خیلی اذیت شده بود انگاری با اخلاق های من :)) حتی یه بار ، سعی کرد مثل من برخورد کنه که مثلا به من بربخوره که من بدتر جوابشو ندادم و دو دقیقه بعد اومد سراغم و گفت : خیلی رو اعصابمی.
یه بار خواست بغل کنه که هلش دادم و با واژه ی بی لیاقت مواجه شدم .
و بارها اشاره کردن به اینکه : اصلا واکنش نمیدم به حرفها و این بشدت سمه ... انگار تو یه دنیای دیگه ام :)
خدایا ببخشید واقعا دست خودم نیست ... کم کم انگار دارن کنار میان باهام ...
امروز 8 آذر 1401 ، بعد از 18 روز دارم سعی میکنم که دستم رو روی کیبورد حرکت بدم و کمی از روزهـام بنویسـم .
اینکه چرا 18 روز ننوشتم ، خودش دلیل به خصوصی داره . اینکه چرا کامنت هارو کلا بستـم و جوابگو هم نیستم دلیل به خصوص تر... توی فضای سمی به سر میبریم و به قول یکی از دوستان ِ نزدیکم که مدعیه من " ثبات روانی " ندارم ، ترجیح دادم که از همه چیز دوری کنم ! یکسری ها این رفتارم رو خودخواهی و اشتباه میدونن که به تخمم واگذار میکنم ، چون فقط خودم بهتر میدونم چیکار میکنم :)
اما ؛ این روزها بیشتر از قبل روی فکرم کار میکردم البته با رسیدن ِ دوره ی روانی کننده ی PMS به این نتیجه میرسم که باید این دوره به کما برم ! به طرز وحشتناکی همه چی ریست میشه و بعد از 10 روز به حالت نرمال برمیگردم ، اینجوری که " وای میدونستم من همچین آدمی نیستم همش تقصیر این دوره اس! "
از آدمها بگم؟! ... در کمال ِ تعجب ، همه ی اطرافیانم برونگرا و esfj از آب در اومدن :) برخلاف ِ تصورم شخصیت نسبتا محبوبی دارم . 2 تا entp هم داریم که جفتشون برام آدم های محترم و جذابی ان . ازون همه جذاب تر، دوستی که ازش توی پست های قبلم مینوشتم intj در اومد !...
چند روز ِ پیش ، نشسته بودیم کنار هم و من داشتم پیشونیم رو ماساژ میدادم که از سردرد های احتمالی جلوگیری کنم ، یهو گفت : راستی من هنوز تست رو ندادم .
با لبخند محوی نگاهش میکردم ، گفت : بیا کمکم کن با هم بدیمش.
علی رغم ِ اینکه تکرار میکرد من دوست ندارم شناخته بشم ، ولی هر بار که میگفتم نه تو این طوری نیستی و اونجوری هستی ، این اخلاقو داری و این صحبت ها ، مشتشو جلو میوورد و با خنده میگفت همینه ! و من مشتم رو بهش میزدم . بعد از 8 سال دوستی ، که 5 سالش توی بی خبری به سر میرفت ، این برام لذت بخش بود که اولین و آخرین دوست ِ صمیمی دوران راهنماییمو اینقدر خوب میشناختم! ( کلا دوره ی مدرسه ام ) .
وقتی تست هارو جواب میداد و من بهش خیره بودم : یعنی تایپش چی بوده که من جذبش شده بودم؟! با اینکه میدونستم 8 سال کم نیست و میتونه متفاوت باشه ولی از همون موقع ها یه تصوراتی داشتم و حدس میزدم intp باشه. و خب intj در اومد ...
خیلی برام دور از ذهن نبود :) دستمو گرفت و با ناخن هام ور میرفت که کم کم پلکام سنگین شد و خوابیدم...
×
دوستای esfj من ، محدود به همون محیط میشن ، یعنی کل دوستام ، محدود به محیطی میشن که توش قرار دارم . یعنی خارج از اون محیط هیچ ارتباطی بخصوصی نداریم . دیروز صبح ، رفته بودم جایی ، که دیدم یه شماره ناشناس دوبار زنگ زد . دیگه میخواستم بگم پیام بده آقا . من نمیشناسمت و جواب نمیدم.
و وقتی جواب دادم که بتوپم بهش دیدم عه این همون دوستمان است :) که میفرمایند برگرد من همینجام . قطع کردم و گفتم : میدونی که تلفن جواب نمیدم چرا پیام نمیدی. فهمیدم قصد کرم ریزی داشته .
اما همین دوستم موقع نقد انیمه ، فرمودن که انیمه خیلی خوب نقد میکنم و طرز دیدگاهم رو دوست داره :) خیلی اظهار نظرات جالبی میشنوم ازشون.
مثلا اینکه من خیلی سرد و خشکم و تو برخورد های اول انگار دور خودم دیوار کشیدم جوری که کسی جرئت نمیکرده نزدیکم بشه . یکی میخواست بهم نزدیک بشه که عقب کشیده ( entp )
یه نفر دیگه فرمودن که من بشدت آدم درونگرا و ساکتی ام ولی اگه بیام تو جمع بشدت با تموم وجودم میام :) آدم با جنبه و کثافتی ام :) به هرحال یهو شوخی هایی میکنم که یخ همه وا میشه و میخندن . اون بار دیدم پشت تلفن به یکی میگفت یکی رو پیدا کردم خیلی آدم باحالی و کثافتیه از من و تو هم ذهنش خراب تره . (esfj ) . با همین دوستمان یکی دوبار اومدیم از خیابون رد شیم که تیکه و اینا شنیدم . منو باید میگرفتن که نپرم به طرف . خب غیر منطقی گوه نوش جان میکردن.
بله . تازه اینقدر درگیر جمع کردن دوستان از وسط خیابون هستم ( نگرانم که ماشینی چیزی بخوره بهمون ) ، بهم میگن مثل مامان هایی.
دو روز پیش یه ماشین به خودم خورد :) و قشنگ مالید و رد شد . من تو شوک و با پوکر همینطور نگاه میکردم . بچه ها دستمو گرفتن و خودشونم شوک وار گرفتنم .
نوشته شده توی 16 آذر 1401
چند روزی هست احساس ِ سردرگمی میکنم . این مدت پادکست گوش کردم و بعد از حداقل 1 ماه و نیم خودم رو مهمان انیمه کردم ! اون هم چه انیمه ای ! ( چینسامن ). لذت بخش بود خداوکیلی :) همه یه طرف ماکیما یه طرف...
فکر کنم حدود یک هفته قبل یک تستی به دستم رسید که تست فانکشن ها بود . یعنی کلا با خود ِ تست MBTI فرق داشت و نمره دهی داشت برای هر تایپ . و فانکشن هات رو معلوم میکرد . موضوع از جایی شروع شد که گفتم نمیدونم INFJ ام یا INTJ . زیاد خودم رو اخیرا درگیر این مسائل نکردم و خب تجربه جالبی بود . چون تست رو دادم و INTJ ام با اختلاف دو نمره از INFJ ایم بیشتر شد . اما خب داستان از توش دراومد . من قصدم این نبود که ببینم کودومشم . میخواستم درباره فانکشن ها بخونم . چون به هرحال خوندن فانکشن ها درست تر از خوندن یه چیزی " کلی " درباره تایپ بود و خب برام جالبه کلا اینجور چیزا :) حالا مشکل از جایی شروع شد که بین 8 تا فانکشنم Ni من دام در اومد با اختلاف قابل توجهی . و بعد ازون درست Ne من رتبه دوم گرفت... زیباست که هم شهودی درونگرا هم برونگرا در من امتیاز جالبی گرفته... و همه چی تقریبا قابل هضم بود تا اونجا که سعی کردم ترتیب فانکشن هارو بنویسم . که 4 تاشون دو به دو با هم برابر شد :/ ... باز هم گفتم خب باشه ایرادی نداره ... اومدم تطابق بدم ببینم کودوم تایپ ترتیب قرار گیری فانکشن اول و دومش حداقل مثل منه و بله دیدم نه infj و نه intj و نه هیــــــچ تایپ دیگه ای ترتیب قرار گیریش مثل مال من نبود :))) .... و من پوکر تر از همیشه این نتیجه گیریو کردم که این تست بشدت خطا داره و بشدت ناقصه ! اگه یکم قبلا احتمال میدادم اون احتماله الان به طرز زیبایی زیاد شده ... چون من الان فقط فانکشن دامم با inxj ها برابره و تست بهم جواب inxj میده . ولی در ادامه فانکشن ها اختلاف هست.
خلاصه اینکه تمام این چیزارو پوکر وار تر هضم کردم و بنابراین شد اگر وقت و عُمری موند ، روی شناخت فانکشن ها و مقایسه اشون صرف کنم که بهتر بدونم چی به چیه . به هرحال به طور کلی infj ام.
منطقی هم هست... 8 تا فانکشن هیچ وقت صفر نیستن هیچ کودومشون . با هرحالت مختلفی میتونن کنار هم قرار بگیرن . و تو تایپ ها فقط 4 تای اول مورد بررسی بیشتر قرار میگیره .
بگذریم ازین هم...
چند وقت پیش یه گفت و گوی جالبی پیش آمد که دوستان جهیدند وسط (!) و اظهار نظرات جالبی کردن...
و در نهایت من شُدم اون آدمی که تو ذوق میزنه ، پخته و عاقله و خیلی طرز تفکر متفاوتی داره ! :) ( حدود 4 نفر و یک نفر که خیلی رو نظرش حساب باز میکنم ) .
حالا چرا من تو ذوق میزنم ؟ بخاطر حالات چهره ام. مثلا همه دارن با اشتیاق صحبت میکنن و من اونی ام که پوکره یا نگاه خیره ای داره . یکیشون گفت : آقا من میام با ذوق و کلی انرژی یچیزی تعریف میکنم برمیگردم میبینم این داره همینطوری ( یه قیافه پوکر و بی حس گرفت ) داره نگام میکنه.
همه زدن زیر خنده . بعد گفت : البته من کم نمیارم ادامه میدم :))
من خودم اون وسط خنده ام گرفته بود ... به هرحال همه با ذوق و شوق درباره من نظر میدادن و این نظرات برام جالب بود که بقیه چطور منو میبینن!
کلا میگن که نگاهم شیطنت داره :) بعضیام میگن خیلی نگاه بدی دارم به لحاظ ِ جدی بودن و عمیق نگاه کردن . یعنی هرکاری میکنن تا از من در این حالت فیلم بگیرن ولی من دیگه دُم به تله نمیدم:) یا خیلی سعی میکنن صدام رو ضبط کنن وقتی عصبی میشم میگم ( برو بابا یا گمشو بابا ) یا میگم ( بیا برو بینیم توئم )
جو بدی نیست... ولی خب همه چی در همون حد کارگاه باقی میمونه برای من . کسی زنگ بزنه بهم جواب نمیدم و زیاد روابطم رو بیرون از اون محیط خودش نمیکشم!...
لازمه بگم شهراشباح رو دیدم و یه نقد بشدت جالبی درباره اش نوشتم . شاید بعدا فایلش رو اینجا هم وارد کردم :)
انیمه خیلی زیبایی بود...
اگر بتونم بیشتر مینویسم ، هیچ تصمیمی نگرفتم که بنویسم یا ننویسم ...
آها یه چالشی هم اومده بود یه مدت ، میزدیم عکسا خودمون رو انیمه ای میکردیم... به من که میگن قیافت همینطوریش حالت انیمه ایشو داره... دیگه ب هرحال مائم امتحان کردیم