بسم الله الرحمن الرحیم

نظرات☁️

RWBY: Ice Queendom

عجب انتخابی...! چه گرافیکی! چه قدر زیبا ! ازون زیباتر شخصیت های کرکتر مونثشه :) یکی ازون یکی قوی تر و جذاب تر.

اصولا به رنگ موهاشون و چشمهاشون خیلی توجه میکنم ( اصلا فرق انیمه همینه !) ایندفعه هم یه مومشکی داره هم یه موسفید :)

امیدوارم داستان خوبی داشته باشه در کنار همه اینا!

ورژن ژاپنی اهنگ ها

وقتی میگم هرچیزی ژاپنیش قشنگ تره !

آهنگ as it was

آهنگ Middle of the Night

زیبایی میبینم

ولی این کلیپ و خوندنش حالمو خوب کرد...

61

INXJ

در ظاهر intj در باطن infj .

اخرین بار که تست دادم بخاطر یکی از دوستان ( estj ) یه بار intj دراومد یجا دیگه infj .

جالب اینجاس با intj هم شباهت هایی دارم و از طرفی کلا بیشتر متمایل به infj . ( کلا فانکشن های غالبشون هم مثل همه تا حد زیادی).

خلاصه اینکه چقدر حس خوبیه که همینا بهونه ای شن خودتو لابه لای همین متنای شخصیت شناسی بشناسی.

59

با اینکه بقیه رو میتونه کاملا درک کنه و بفهمه، تک به تک کاراشون رو ، احساساتشون رو و منطقشون رو ، هربار که تلاش کرده متوجه اشون بشه و شده، ولی واقعا گاهی اصلا از خودش سر در نمیاره:)

حتی گاهی حس میکنه این احساسی که داره متعلق به اون نیست... باوری که داره، دیدگاهی که داره. چون به شدت میتونه برای یک لحظه جای یکی دیگه فکر کنه.

اینکه حس کنه تو این داره غرق میشه، باعث میشه فکر کنه که داره ناپدید میشه.

57

در آرزوی این بودند که مثل ما باشند، با ما دوست باشند، دیدند نتوانستند حتی دنیای مارا و نگاهمان را درک کنند، پس این بود آغازی برای حمله به دنیای ما با نگاه کوته فکرشان!

shut up . ok ?

این تقدیم به کسایی که انیمه ندیده فکر میکنن که همه دخترای انیمه ای ضعیف و لوسن.

حالا کلا تو هر زمینه ای باید حرف بزنن یکسریا ... قبل از هر کامنت مطمئن شید که بخاطر تنفر نیست و پشت این چرندیات هیت دادنتون رو قایم نمیکنید....

کلیک+

پ.ن : این پست رو بعدا ادیت میکنم هروقت ادیت خوبی دیدم :)

55

کارهایی که برای خودمون میکنیم با مرگمون از بین میره

ولی کارهایی که برای بقیه میکنیم ، باقی میمونه ... - لکتر

"چون تو اعتقادت رو به یه چیزی از دست دادی

دلیل نمیشه اون واقعیت وجود نداشته باشه!"

من اونجا بیشتر ازش خوشم اومد ، وقتی که با پیرهن خونی و موهای بهم ریخته با چاقوهای تو دستش به در ضربه میزد .

چقدر خونسردی تو چهرش بود تو تک تک حرکاتش.

و چقدر درد توی چشمهاش بود وقتی که گفت ( من فنجون شکسته رو برگردوندم )

و آره... ویل دوباره اون فنجون رو شکست...

حرکت آخرش که جلوی ویل ، ( تازه بدست اومده ی از دست رفته ) رو دوباره ازش گرفت رو به منزله ی انتقام میزارم :)

پ.ن :

قدرتمند ترین اجبار ، از راه قانع کردن بدست میاد...!

اونجا که به ویل چاقو میزنه و همزمان بغلش میکنه >>>

54

خانمِ روانشناس دارک پسند؟

توصیف جالبی بود.

زمان مُرده نمیمونه

خوآبم رو تعریف میکنم . میگه : یکسری از خوابها خبر از آینده میدن.

میگم : یعنی من قراره تو آینده بنویسم؟

گفت : شاید.

گفتم : یعنی قراره حس آزادی داشته باشم و با خنده و لبخند بنویسم؟

لبخندی روی لبم اومد.. فکری به سرم زد . پرسیدم : شنیدی میگن وقتی خواب یکیو میبینی داری در واقع روح اون آدمو میبینی؟

سری تکون داد.

ادامه دادم: فکر کن ، من تجلی روح آیندمو اینطوری توی خواب دیده باشم. این یعنی آیندم سبزه ، یعنی زندس. نفس میکشه . میخنده.

لبخندی زد.

گفت : البته زمان هیچ معنایی نداره.

گفتم : به هرحال مهم اینه یه روزی اوقاتم ازین سبزتر میشه. یه روزی منم خوشحالم و حس آزادی دارم و به نوشتن برگشتم.

خندان بلند شدم و تا نیمه های ساحل دوییدم . موج به پاهام برخورد میکرد و پوستمو نوازش میکرد.

فریاد زدم : آینده ی من زندس!

۱۴۰۰/۰۶/۲۴

چقدر این نوشته رو دوست داشتم...

52

با خنده و ماگ قهوه ایم پشت میز نشسته بودم ، پنجره باز بود ، صدای سکوت ِ صبح رو میشنیدم ، باد خنکی می وزید .

به کیبورد ِ جلوم نگاهی کردم و میدونستم ایده ای جدید تو ذهنمه . که بنویسم . که رها کنم خودمو . داشتم با کرکتر ِ دیمآ به رهآ بودن جون میدادم . نفس میدادم.

کیبورد رو لمس میکردم ، احساس ِ لمس کیبورد مثل ِ رد شدن ِ آب زلال از لا به لای انگشت های پاهام بود . بوی نم ِ خاک میومد . نوشتن رو داشتم حس میکردم ، داشتم بوشو میشنیدم و قلبم می تپید .

به برگه های جلوم نگاهی کردم ، تک تک ایده ها رو نوشته بودم ، قرار بود به واقعیت تبدیل بشه ...

احساس ِ آزادی میکردم که پلک هام از هم باز شد . نفس نفس میزدم . سرم گیج میرفت و از پنجره معلوم بود صبح شده بود . اما یه چیزیو گم کردم . برای چند لحظه سرمو فشار دادم و حس کردم بغض دارم .

هیچی از اون برگه ها و اون ایده یادم نبود ... هیچی یادم نبود ... بیشتر به ذهنم فشار اوردم ولی به نتیجه ای نرسیدم !

میدونستم همه اش خواب بود ، میدونستم ... و با اون احساسی که میدونستم دارم رویا میبینم ، میخواستم رویامو حفظ کنم که باز ایده هامو از دست ندم .

این اولین بار نبود که موقع خواب به ذهنم چیزی میرسید ، مثل ِ یه درخت که موقع ِ خواب شکوفه هاش باز میشند و وقتی بیدار میشی هیچی ازون بجا نمیمونه.

ولی این اولین بار بود ، که بعد از حدود 4 سال ، رویای این چنینی میدیدم !

16/6/1400

51

چشای مشکیش برقی زد . موهاشو پشت گوش انداخت و با چشایی که میخندید گفت : من با خدا توافق کردم . سره تقسیم کردن غمات . هر وقت ناراحت بودی نصف برا من نصف برا تو . مریض شدی نصف برا من نصف برا تو . تکی حال نمیده تحمل این چیزا میدونم . تحملم هم زیاده .

لبخند پررنگ تری زد . به عقب دویید و دستاشو باز کرد و گفت : درستش همینه مگه نه ؟

-تکه هایی از آسمآن

50

هیچ وقت سعی نکرد خاص باشه . همیشه خودش بود . فکر میکرد هرکسی که خودش باشه جذابه و خاصتره .مثلا ؛ اینطوری شد که در عین خجالتی بودن ، شیطنت میکرد ، هم میخندید و هم گریه میکرد . گاهی مثل ِ ادمهای عادی بود گاهی مثل ِ دیوونه ها . گاهی اخم میکرد و گاهی بلند بلند میخندید . گاهی مثل یه فرشته بود و گاهی هم شیطانی و ...

اون یه چیز خاص درونش داشت . هیچی نبود جز عقیده ی " من باید خودم باشم " . همین باعث شده بود که بتونه در عین حال همه چیز باشه و هیچ چیز نباشه . قطعا کسی که با اون برخورد میکرد و بیشتر اونو میشناخت ، میفهمید که اون یه آدم عادیه که تفکرش اونو خاصتر کرده . میفهمید که اون یه نعمته .

- تکه هایی از آسمان

۱۴۰۰/۰۶/۲۶

49

به احساساتت اهمیت بده . هیچ ایرادی نداره . ولی هیچ وقت به خودت حق اینو نده که به چیزای مزخرف عادت کنی .

وقتی میگم به همه ی احساساتت اهمیت بده ، یعنی فرقی نمیکنه چه احساسی باشه ، باهاشون باید روبرو بشی ، حتی اگر بدترین احساساتت باشن ، جزوی از وجودتن و از خودت سرچشمه گرفتند .

تا وقتی احساساتت رو نبینی ، اهمیت ندی ، و نپذیری شون ، نمیتونی تغییری ایجاد کنی . پس یادت نره ، اهمیت دادن به احساسات ، با عادت کردن بهشون و قبول کردنشون به عنوان یه اصل بنیادی خیلی متفاوته .

در آخر ، فراموش نکن ، باید نیمه ی تاریک خودت رو بغل کنی و باهاش دوست بشی .

+ تکه هایی از آسمآن

48

گلوشو گرفت و فشار داد : تموم کن لعنتی . اینقدر از چیزایی که من دوست دارم مایه نزار .

به گوشه ای پرتش کرد . اومد روش . مچ دست هاشو گرفت و گفت : خسته نشدی؟ خسته نشدی از بس بخاطر بقیه به خودت آسیب زدی؟ نفهمیدی هنوز؟ که اگر خودت حالت خوب نباشه نمیتونی حال کسیو درست کنی؟ میشه برای به زور ادامه دادن به چیزایی که من دوست دارم متوسل نشی؟

نگاه سرد و بی حسی به او کرد . او با جدیت خم شد . کنار گوشش زمزمه کرد : یادت نره ... تا یه مدت محدودی میتونی از خودت بگذری... بعد ازون عواقب سختی داره . درست مثل ِ ترکیدن ِ یه غده ی چرکی. درست مثل ِ سرطان ...

- تکه هآیی از آسمآن

47

همزمان هم دچار بی حسی عمیقی بود هم ریشه های احساسات ، عمیقا در قلبش فرو میرفت . گویی احساسات از بی حسی تغذیه میکردند و بی حسی از احساسات جان میگرفت . آن هنگام که ذهنش ، در طوفانی از سرما و یخبندان غرق میشد ، قلبش با شعله های آتش ، قهوه می نوشید . چشمهایش با نگاهی پر از حرف ، به نوازش آدم ها میرفت و لبش ، با سکوت مزین میشد . نمیدانست این جنگ است یا صلح ؟ کلمات معنای وجودی ِ خود را از دست میدادند و اسباب ِ بازی ِ او میشدند ، آنقدر که با آنها در سرمای استخوان سوز ِ کوهستان فکرش تاب بازی میکرد . از افتادن در دره ی مغلطه واهمه ای نداشت . از کم آوردن کلمات و زانو زدن همه ی وجودش ، جلوی خودش واهمه نداشت .

او اینگونه گاهی زندگی را میگذراند . گاهی هم در همان نقطه میماند . گاهی هم فرار میکرد . این بی نهایت ترین بُعد او بود ... ابدیتی که تنها خودش ، ریسمان رهایی خودش میتوانست باشد . اما آن روزی که آنقدر به خودش چنگ انداخت تا رها شود ، تنها چیزی که برایش ماند ، تنی زخمی و خون های جاری روی بدنش بود .

پس خود را در آغوش کشید ، و کنار خود به بازی کردن مشغول شد . از پشت ِ نگاه ِ شیشه ای اش ، به رشد ریشه ها ، عمق گرفتن ِ دریاهای مواج ، بخار قهوه و بارش بی وقفه ی باران و برف نگاه میکرد . زمزمه میکرد : راه رهآیی همین است شاید...

-تکه هآیی از آسمآن

۱۴۰۰/۰۷/۰۶

46

there was a little bit devil in her angel eyes.

45

چشمهاش دنبال ِ دور دستی ، صدایی توی امتداد ِ نبض آسمون و دریا بود ،

قبل ازینکه بفهمه ، وجودش دیگه اونجا نبود ...

44

یهو بهم میگه : تو چطوری این همه درد رو تو سکوت جا میدی ؟

اونم اون جوری تو فریادش جا داده شاید...

( وقتی که گفتم ارن چجوری اون همه درد رو توی فریادش جا داد ...)

۱۴۰۰/۱۱/۱۶

43

یجای انیمه گفت : هرچی بزرگتر میشیم یادمون میره غمها و ناراحتی هامون رو تخلیه کنیم

وبنظر من اینطوره که راهشو هم گم میکنیم...

( انیمه : سبد میوه )

42

میدونی از چی دلگیرم ؟ از اینکه هیچ کودوم از مسائلی که سرش ناراحت میشم ، جمعشون هم کنم به پای ارزش ِ یکی از همین آدمها نمیرسه ... ! همین آدم هایی که ناراحتم میکنند گاه و بی گاه ! گاها فکر میکنم کاش ، ارتباط با اغلب آدمهای زندگیم مثل ِ پشت تلفن حرف زدن بود . هرجا که میخواستم راحت دکمه ی قطع کردن رو میزدم و خودمو راحت میکردم .

-9/8/1400

-تکه هآیی از آسمان

41

گاهی اوقات اینقدر فکر میکنم که تهش به خودم میگم : میشه فکر نکنی؟ میشه دو دقیقه فقط فکر نکنی؟ لطفا فکر نکن بزار ببینم باید چیکار کنم .

ولی هنوزم آسمون رو دوسداره !

دیشب داشتم فکر میکردم من چقدر تغییر کردم ، چقدر عوض شدم ،

وقتی توی حیاط نشستم و به آسمون ِ نیمه ابری نگاه میکردم ، ستاره هارو دید میزدم و صدای سکوت رو میشنیدم ،

به این فکر کردم چرا ایندفعه احساس پوچی نکردم بعد از خوندن و شنیدن یکسری چیزها؟

چرا مثل ِ چند سال قبل ، حس ناامیدی نمیکردم ، یک جورهایی انگار بی حس بودم ، ولی یه آدمی درونم گفت : این دنیا هرجورم باشه ، به هر نحوی ، به هر شکلی ، با هر اتفاقی ، تو حق خوشحال بودن رو داری اینقدری که حس ِ پوچی نکنی!

نمیدونم ولی این آدمی که دیشب با سکوت و احساس ِ بی حسی (!) ، آسمون ِ شب رو دید میزد ، حس میکرد یه چیزی تغییر کرده توی وجودش :)

و عمیقا خوشحال بودم که هرچیزی بود به جز اون حس های کذایی چندسال پیش ، خوشحال بودم ، حتی اگر بی حسی یا غم لطیفی بود ، ولی ، حس گم شدگی نمیکردم .

"نه ، تو پوچ نیستی ! "

"اتفاقات ِ اطرافت ، ارزش تورو معلوم نمیکنه !"

"حقیقت ِ اتفاقات ، هرچی هم باشه به معنای پوچ بودن ِ تو نیست !"

پ.ن:

البته بدیهیه که آدم یک جور نمیمونه ، ولی اینکه چجور یکجور نمونه مهمه .

۱۴۰۰/۱۲/۰۷

39

با تموم چیزایی که میدونم و نفوذی که روی تو دارم ، هیچ وقت نتونستم رفتارای تورو کاملا پیش بینی کنم . پروانه ای که تازه از پیله دراومده و از طبیعت خودش پیروی میکنه ، فراتر از درک و تصور منه ... - هانیبال لکتر

فقط اونجا که لکتر اعتراف کرد که ویل میتونه دنیارو از دید اون هم ببینه >>

و شناخت ِ همچین آدمی برای لکتر هم جذابه :)

و جایی که ویل گفت : نه دیگه نمیخوام بکشمت ، چون برام جالب شدی :)

38

اینکه میخواد برگرده آسمون و لا به لای ابرها گم بشه تا وقتی که بارون بباره، نشون میده که احساس غریبگی میکنه، نشون میده که نیاز داره به چیزهایی که نمیتونه بیان کنه، اما ازینکه حس کنه دیگه باریدن ابر آسمونش مهم نیست ته دلش میگیره، ولی میدونه که نیاز داره .. نیاز داره که با خیال راحت یه جایی فریاد بزنه و صداش لا به لای عربده ی آسمون گم بشه.

شاید اون روزی که آسمون داره میباره، حرفاش از قطره های بارون قابل درک باشه...

-تکه هآیی از آسمان

کم پیش میاد با کسی درباره قسمت های تاریک فکرم حرف بزنم.

اخیرا ؟ یک درصد هم به زور.

فکره که عجیبه . مغزه که ...

وقتی بحث کردن و بعد از یکم حرف زدن، اون گفت : چیش عجیبه؟!

انگشت اشاره اشو زد به پیشونی ِ اون و گفت : اینجا عجیبه . اینجا.

gif

من ، وقتی یکی چرت و پرت میگه :

مود :