254

یه دوستی داشتم بهم میگفت " دیدنت ،کارهات، حرف زدنت باعث میشه بخوام اون چیزی که تجربه میکنی رو تجربه کنم ... باعث میشه دنبال ماجراجویی برم ... بخوام زندگی کنم و تجربه اش کنم "

و راستش با دیدن این کرکتر الان متوجه شدم منظورش چیه ... ولی ... این مال ِ خیلی وقت پیشه ... پ.ن : تایپش estj بود :)

253

این حس شیشمه رسما ! عالی ! قدرت وارد زمین میشه ! آهاا نه !!! بهش میگن " کامی ساما ( خدا ) "

هوش فضایی + حس ششم چه میسازه :))

252

قابل توجه کسایی که مدعی ِ " منطقی بودن " و " درونگرایی " هستن .

251

کسی که میتونه بدترین قسمت های تو رو بهت نشون بده ، تاریکی هات رو بهت نشون بده ، زخم هات و آسیب هاتو بهت نشون بده و بهت بگه که نور چطوریه .

کسی که میتونه منطق تو رو به چالش بکشه و تو رو درباره احساساتت مردد کنه.

-تکه هایی از ماه

250

اینکه هم احساساتی باشی هم منطقی ، چیزیه که نمیشه راحت بهش رسید ...

و اگه دنبال تعریف خوبی از دارک بودن داشته باشیم و بی رحمی و برعکس حتی ، نجات دهنده و نور همین میشه ! بستگی داره بخوای چجور ازش استفاده کنی!

اما بزار بهت بگم ؛

احساسات ِ خالی جنون میاره ،

و منطق خالی مسائل رو کلیشه ای میکنه !

این عقیده ی منه !

- ب لطف آخرین انیمه ای که دیدم حالا تعاریف دقیق تری دارم از یه کلماتی :)

249

احترام و وفاداری یه بخش بزرگی از زندگیمه که نمیتونم نادیده اش بگیرم .

من حتی برای آدمی که ممکنه یک سال دوستی عمیقی رو تجربه کرده باشیم ولی الان به هر دلیلی همدیگه رو کنار گذاشتیم هم این احساس رو تجربه میکنم .

حتی اگه توی روش ، تیزی چاقومو نشون بدم ، نگاهش نکنم ، محل بهش ندم و تا میتونم سخت باشم ؛ اما اون آدمی هستم که اگر ببینم یکی بدش رو میگه ، فکش پایینه :)

این آدم ها از انگشت های یه دست هم برای من کمتر بودن... !

248

روزی روزگاری، در سرزمینی دور ‏،‏ هیولایی بدون نام زندگی می کرد ‏.‏هیولا خیلی رنج میکشید و بخاطر همین به دنبال اسمی برای خودش بود ‏‏.‏‏.. به خاطر همین ‏‏‏،‏‏‏ تصمیم گرفت تا به سفری دور و دراز برود تا اسمی برای خودش پیدا کند ‏....

-اول داستانشو چقدر دوسدارم... یه حس آشنایی بهم میده :)

247

این مدت هرکی منو میدید میگفت برو ونزدی ببین .شبیهشی و فلان. خیلیا که نگاهمو میدیدن ( نگاه عادیم ) میگفتن مثل ونزدی هستی . یکی از دوستان هم لطف میکردن به بنده و با فرستادن عکس های ونزدی و اون دوستش که رنگی و گوگولیه اشاره میکرد که ونزدی تویی و این گوگولیه منم :) ، در نهایت من ترغیب شدم برم یه قسمت رو ببینم ولی حقیقتا خیلی خوشم نیومد از جو سریالش :) خیلی تینیجری طور بود و برا منی که هانیبال و بریکینگ بد برام بهترینن این مثل یه شوخی بی مزه بود ! ولی کرکتر ونزدی بشدت خوب بود! اینقدری که یکی از اعضای خانواده هم تایید کردن و گفتن مثل ونزدی هستم :/ ... و تا رد میشم میگه : با اون نگاهای ونزدی ایت :/ اما خب ؛ خوبیش اینه حداقل من خودمم و اینطوری میگن بهم... خیلیا رو دیدم سعی میکردن اداشو در بیارن :) یعنی حتی دنبال ترفند اینن که مثل اون نگاه کنن :/ اما در هر صورت این تصویر رو بهتر بود پست کنم : ( پس بهتره با من وارد بازی نشین :) )

246

I’ll dance, dance, dance

With my hands, hands, hands

Above my head, head, head

لعنتی این آهنگ بیشتر به تو میومد تا ونزدی :)))

ببینیم +++

روزی روزگاری، در سرزمینی دور ‏،‏ هیولایی بدون نام زندگی می کرد ‏.‏هیولا خیلی رنج میکشید و بخاطر همین به دنبال اسمی برای خودش بود ‏‏.‏‏.. به خاطر همین ‏‏‏،‏‏‏ تصمیم گرفت تا به سفری دور و دراز برود تا اسمی برای خودش پیدا کند ‏....

245

وقتی INFJ باشی مثل یه کتاب بسته هستی، بقیه فکر میکنن میتونن ازت سردر بیارن اما تورو خوب نمیشناسن چون خودتو جلوی هرکس متفاوت نشون میدی.

244

اما تا الان سعی کردم که این انیمه و کرکتر اصلیش رو بررسی کنم ؛ با این حال قطعا نقطه ضعف هایی هم داره !

از نظر یکسریا شاید انیمه خیلی طولانی بود ! ( من که دوسش داشتم چون بنظرم معقول و منطقی بود )

کشش داستان ، بی جوابی ها ، راز آلودیش فوق العاده بود از نظرم . اینقدری که تا قسمت های آخر هنوز نمیتونستی چیز زیادی بدونی!

شاید این ندونستن ها یکم برای بعضی ها اذیت کننده باشه چون به جوابی ممکنه هم نرسید ( من خودم خیلی از جاها سوال برام بوجود اومد ) مثلا آخر سریال من تخت خالی بیمارستان رو دیدم و نمیدونستم تهش چیشد واقعا !

که بازهم سه تا چیز به ذهنم رسید ؛ یا خودکشی کرد ( که بعید میدونم . خودش اینکارو نمیکنه با خودش ) / یا فرار کرده و دیگه همه میشناختنش ! ( دیگه هیولای داستان ما اسم داشت و شناخته شده بود ! ) / و یا اینکه رفت تا یکی دیگه رو بکشه ( که نمیگم کی ؛ ولی با توجه به مکالمه و حرفهای اخر دکتر این رو احتمال میدم :) ) شاید هم اصلا نرفته اون شخص رو بکشه شایدم رفته ازش سوالاتی بپرسه؟!

مورد دیگه ؛ علی رغم اینکه خیلی سعی کردن درباره گذشته این دو قلوها بگن ولی خوب پرداخته نشد بهش ( شاید ذات انیمه رازآلود این باشه ! ) یعنی انتظار داشتم اطلاعات و جزئیات بیشتری بدونم نه صرفا درحد انیمه اش!

حتی بنظرم زیاد روی تنما مانور ندادن با اینکه کرکتر مقابل ِ یوهان بود .

و خب میگم این چیزها احتمالا طبیعیه چون باید به ژانر و هدف انیمه بخوره ...

مهم اینه این انیمه میخواست تاریکی رو نشون بده :) تاریکی ِ مطلق ... پیدایش یک هیولا ... و اینکه شاید هنوز هم خوبی ها هستن :) لا به لای این تاریکیها...

به هرحال کم انیمه ای نیست که رتبه 150 رو توی IMDb داره :) نداشت هم بازهم برای من یکی بهترین بود .

دیگه نمیدونم چیا جا انداختم ... بعدا چیزی به ذهنم اومد اضافه اش میکنم .

این amv هم ازش خیلی دوس داشتم ادش میکنم که گمش نکنم +

اینم یکی از اهنگ هاش ( که برای آهنگ وبلاگ هم گذاشتمش ) +

بررسی-پارت 8 - آخر

243

این بخش حاوی اسپویل +

توی پارت 5 از بخشش توسط خواهرش گفتم ؛ لازم به ذکره که بگم تلاش هم کرد فکر میکنم ... توی قسمت های اول انیمه میبینمش که با سر باندپیچی شده توی بیمارستان با چشم های اشکی دستشو به سمت خواهرش دراز کرده بود . شاید برای بخشش بوده...

و کشتن رئیس بیمارستان و چندتا دکتر هم برای آرام کردن وجدانش :) شاید میخواست به خیال خودش آدم های بد رو از سر راه برداره که چندساعت بعد توسط خواهرش بخشیده نشد بازهم :)

× خوب بریم سر دکتر تنما × جالب ترین دکتر و دلسوز ترینش!

دکتری که جلوی رئیسش تمام قد ایستاد و گفت " این بچه کمک بیشتری نیاز داره تا شهردار ! " و با نجات ِ بچه ، بعدها فهمید که یه قاتل به این دنیا دو دستی تقدیم کرده !

بماند که در قسمت آخر باز هم جونشو نجات میده ، علی رغم اینکه میخواسته بکشتش!

تنما فکر میکرد به عنوان یه دکتر وظیفه اش نجات جون آدم هاست و همین ! یعنی همیشه براش جای سوال بود که آیا یه دکتر میتونه تصمیم بگیره که کی خوبه و کی بد ؟ به کی باید کمک کنه به کی نباید ؟

و شدیدا با این جمله هم مخالف بود " ارزش جون ادم ها با هم برابر نیست "

اون همه رو در حق زندگی کردن یکسان میدید ، و در نهایت یوهان بهش گفت که " ما ها توی مرگ با هم برابریم "

و شاید یوهان میخواست کشته بشه تا به برابری و آرامش برسه ...

دیالوگ ِ شماره 225

بررسی-پارت7-

242

این بخش حاوی اسپویل +

توی پارت قبلی گفتم همدلی ... این فکر رو میکنم یوهان بشدت خودش رو با خواهرش یکی میدونست .

خاطراتی که به یاد می آورد همه اش گویا تجربه ی خواهرش بوده ! بزارید برگردم عقب تر ...

یوهان و آنا توی بچگی ( یعنی زمانی که میخواستن از مادرشون جداشون کنن ) خیلی مثل ِ هم لباس پوشیده بودن و چون یکسان بودن قابل تشخیص نبود . روی این حالت من چند تا احتمال گفتم و یک احتمال خوندم که ردش میکنم با دلیل .

اول اینکه یا مادره دختر دوست داشته و پسره رو مثل دختره لباس پوشونده ... این دلیل رو میگم چونکه بعدش مادر داستانمون ، یوهان رو ترک کرد ! :) ( احتمال میدم فهمیده که پسره ! )

دوم اینکه یوهان خودش این لباسو پوشیده بخاطر اینکه دوست داره مثل خواهرش باشه و ازش مراقبت میکنه ( همون وابستگیه که بهت گفتم ) و حتی بعد از برگشتن ِ خواهرش پای حرفهاش میشینه ، جوری که بعدها خاطرات اون رو به عنوان خاطرات خودش یاد میکنه ...

سوم اینکه ( که خیلی احتمالش کمه ) ، مادره میدونسته قراره بچه هاشو ببرن پس شبیه هم میکنتشون تا وابستگی عاطفی نباشه ( این نظر من نبود ! ) اما چرا میگم این احتمالش نزدیک به صفره ؟ چون مادره در هر صورت یوهانو ترک میکنه ، و وقتی یوهان تنهاست باز هم همون لباسا تنشه و مثل خواهرشه تا وقتی که خواهرش بیاد خونه...

و چهارم اینکه شاید میخواسته خودش از خودش محافظت کنه ... ( که بازهم این نظر من نیست و دور از احتماله ! بخاطر چیزهایی که متوجهش بودم توی طول انیمه )

اما خب این که میگم خاطرات رو بطور درهم میبینه هم دو دلیل میتونه داشته باشه ؛

یکی همون همدلی بشدت بالا با خواهرش ( که من توئم توئم منی ) و دومینش که احتمالش رو خیلی کم میدونم ( کیندرهایم و دوز دارو ها ) . چرا کم میدونم؟ چون یوهان بشدت باهوش بود و میدونست داره چی میشه و بنظر نمیومد اختلال حافظه داشته باشه و در کل موارد دیگه چیز مشکوکی به چشم نمیومد :)

راستش من اولی رو بیشتر احتمال میدم یعنی همون همدلیه ... یوهان بشدت بفکر خواهرش بود اینو خیلی واضحا انیمه نشون داد . انگار هیچی براش جز اون مهم نبود ... حتی بعد از اینکه مادرش ترکشون کرد بازهم خواهرش پیشش بود ، وقتی بازی میکردن همه جوره میخواست اون ببره :) و اون رو لایق بهترین خانواده و بهترین ها میدونست ... ( این توی سکانسی از انیمه واضحه )

( اشاره کردم به بهترین خانواده ؛ این خودش میتونه یکی از دلایلی باشه که خانواده هایی که اونارو به فرزندی میگرفتن رو میکشته ... یعنی هرچی بیشتر میخوایم بشناسیم احتمالات بیشتری میاد روی میز و نمیشه به نقطه نظر مشخصی رسید :) )

-بررسی -پارت 6

241

این پست حاوی ِ اسپویل +

اما در نهایت چه شد ؟ یوهان با تمام پیچیدگی هاش ، توی کتابخونه ای ، چیزی رو به یاد اورد که نباید میوورد ، که بعد شاهد کشتار ِ دسته جمعی ِ یک روستا شدیم :) و بله همش باز زیر سر یوهان بود...

اون منشا تمام این اتفاقات رو از اون روستا میدونست و نه البته همه مردمانش ! بلکه یکیش ! یعنی نویسنده ی کتاب .

این برداشت منه البته ... که انگار میخواست ارتباطش رو با تک تک آدم هایی که در گذشته به نحوی بهش مربوط میشدن قطع کنه ... خصوصا کسانی که زندگیش رو بقولی بازیچه گرفته بودن .

و خیلی جای انیمه اشاره به " خودکشی کامل " کرده بود . یعنی اینکه وقتی بمیری که کسی دیگه " نشناسه تورو " ، و اسمی ازت نمونه ... یکی از دلایلی که پرونده یوهان برای افسرها باز مونده بود همین بود ، چون اسمش ناشناخته بود یکجورهایی . هرکسی که اون رو دیده بود و میشناخت ، به قتل میرسید :)

اما فکر میکنم همه این ها از وقتی شدت بیشتری گرفت که " آنا " نبخشیدش ... یعنی کلا اول سریال با این سکانس ها شروع میشد که کسی که به سر ِ یوهان شلیک کرده بود خود ِ آنا بود ... اون هم بخاطر اینکه خود یوهان بطور مداوم خانواده هاشو به قتل میرسوند اما اون شب دیدن ِ کسی که خواهرشو ازش جدا کرده بود منجر به بیدار شدن هیولای درونش شد و بله ... باز هم قتل و در نهایت اسلحه ای که به آنا داد و گفت " به من شلیک کن "

فکر میکنم " یکی از " دلایلی که به این کارها دست میزد اون احساس به خودش بود ! حسی که با برخورد آنا بوجود اومده بود . " نبخشیدن خودش "

چرا میگم یکی ؟ چون یوهان خیلی پیچیده تر ازین صحبت هاست ... و دلایل متعددی پشت شکل گرفتن همچین شخصیتی هست!

توی قسمت های آخر شاهد این بودم که آنا بهش گفت " می بخشمت ... اگر فقط من و تو مونده باشیم ، من تو رو میبخشم "

و یوهانی که گفت " کار از کار گذشته ... چون که خیلی چیزها اتفاق افتاده که نمیشه به عقب برگردوند :) "

تلخ بود ... یوهانی که توی تموم دنیا ، فقط یک خواهر دو قلوش رو داشت ، حالا تنها تر از همیشه شده بود و جالبی ِ داستان همین بود که این دوقلو ها علی رغم اینکه خیلی باهم اشتراکات دارن ولی به لحاظ روحی و روانی اینقدری باهم فرق دارن که انگار مثل دو ساید متفاوت میمونن.

نمیتونم چیز دیگه ای من باب رابطه ی این دو نفر بگم جز این دیالوگ یوهان به خواهرش :

" من توئم ... و تو منی "

و این خودش خیلی چیزهای دیگه پشتش بود؛ اون هویت نداشتن ِ یوهان ، اسم نداشتن یوهان ، حتی حدس هایی درباره همدلیش میزنم که توی پارت بعد توضیحش میدم ...

-بررسی-پارت 5

240

هوای بارونی و نم نم ،

خیابون خیس و ابرهای سیاه ...

حتی درخت ها هم میخندن و خوشحالن!

238

این قسمت حاوی اسپویل +

توی قسمت های قبل گفتیم که یوهان تردید رو بوجود میوورد ، به سمت ِ مرگ سوق میداد ، میکشت و انگار چیزی جز تاریکی نمیدید ! اما چرا ؟ نمیتونیم کاملا این رو به یتیم خونه ی کیندرهایم 511 ربط بدیم ! اما این قسمت قراره خیلی پیچیده تر بشه ...

یوهان میخواست تمام ِ تفکر خودش رو اثبات کنه ، که دنیا خودش یجور هیولاست ، دنیا جای تاریک و کثیفیه ، به آدم ها ظلم میشه ... پس میخواست یه هرج و مرج ایجاد کنه ... و مردم رو وادار کنه که بدترین بخش ِ شخصیت خودشونو ببینن ! ... به مرگ آدم ها اهمیت نمیداد و انگار تو یه پوچی کامل فرو رفته بود ... جایی که هیچ کودوم از ارزشها دیگه معنایی نداشتن ! نه اینکه اون ، ارزش هارو بی معنا کنه ، اون به چشم دید که اجبار یک مادر برای انتخاب فرزندش چطوریه ، اون دید که مادرش " تردید " کرد و انتخاب ! اون نفهمید که مادرش میخواست اون رو نجات بده یا اون انتخابش نبود ؟ اون دید که چه آدم هایی حاضرن بخاطر اهداف پلیدشون ، دست به این کثافت کاری ها بزنن ... اون همچنان مشاهده گر بود ، ترک شد ، پس هیولای درونش بیدار شد ، شکل گرفت ، تبدیل شد ...

همه وقتی دارن به سمت ِ خوبی ها و به اصطلاح نور میرن ( از جمله تنما یا آنا ) ، این یوهانه که تاریکی رو وسعت میده ... هیولای درونش رو قبول میکنه ...

+ بعضی جاها گفته شده که اثری که در بچگی خونده ( از کوپه ) ، نشونه هایی از نهیلیسم یا پوچ گرایی داره ... برای همین یوهان به زندگی ادم ها ارزشی نمیده ... در واقع تو این دنیا و زندگی هیچ ارزشی نمیبینه ...

-بررسی- پارت 4

237

این قسمت حاوی اسپویل +

اما درباره شخصیت یوهان ، توی پارت قبلی گفتم که اون یه شخصیت عجیب غریب داشت ؛ در عین حال نفوذ ِ زیادی روی آدم ها داشت . میتونست آدم ها رو دستکاری کنه ( جدا از کلیشه ها ، این از ویژگی های بارز یه infj ناسالم هستش ) ، یعنی حتی یک بچه یا یک آدم رو به سمت ِ مرگ ، به راحتی سوق میداد . تنها با دو جمله ، با چند حرف ، با بوجود آوردن تردید ، با نشون دادن صحنه ها ...

تو یک سکانس دکتر تنما بود که گفت : اون خودش با دستای خودش اون بچه رو نمیکشه . بلکه اون رو در برابر ِ بدترین صحنه ها قرار میده ... تا بالاخره بمیره...

توی سریال ؛ شاهد این بودیم که قتل هایی رخ میداد که هیچ ربطی بهم نداشتن ، اما منشا اون قتل ها به کلمه ی " اون " میرسید ... این حجم از ترغیب و نفوذ روی آدم ها ، خیلی ترسناک بنظر میومد :) تا جایی که قتل ها معنی دار میشدن ... و جالبیش همین جا بود که " خودش دستش به خون آلوده نمیشد " .

یوهان قدرت این رو داشت که اون هیولای درون وجود همه رو بیدار کنه و انگار تنها چیزی که میدید تاریکی بود ...

به هیولای بی نام شهرت داره ...

بخاطر اینکه هویتش مشخص نیست :) و در واقع از شروط اصلی ِ کیندرهایم 511 بود ... در واقع هیچ کودوم از بازمانده ها اسم های خودشون رو به یاد نمی آوردند اما نکته ی مهمی که وجود داشت این بود که یوهان از ابتدای ابتدا ؛ اسم نداشت ... یعنی از وقتی که بدنیا اومد :))

-بررسی-پارت 3

236

این قسمت حاوی اسپویل +

یوهان تا قبل از یتیم خونه ی کیندرهایم 511 که منشا کثافت کاری های دولت ها و آزمایشات بود ؛ باز هم قتل های حساب شده ای رو انجام میداد که نشون میداد از همون بچگی آسیب خورده و حالات روان پریشی رو داشت . اما شخصیت عجیب غریبی داشت که میتونست به هرکسی که میخواد تبدیل بشه ! ( حتی یه دانشجو یا یه حامی برای بچه های بی سرپرست ! ) و در واقع کاریزماتیک هم بود .

اما ینیم خونه ی کیندرهایم 511 چی بود ؟

یوهان ، حاصل ِ ایده آل گرایی و کمال گرایی افراطی بود که به عنوان ( رهبر دیده میشد ) ، کسایی که این یتیم خونه رو میچرخوندند ، ایده هایی داشتن که بر سر بچه ها پیاده می کردند ، ارزش های متفاوت ، تفکرات متفاوت و مقاومت یوهان در برابر ِ از یاد نبردن تنها ارزش و دارایی اش!

هدف نهایی کیندرهایم 511 تربیت بچه هایی بی احساس ، اساسا نخبه برای هدایت و رهبری جوامع مختلف بود .

سر انجام یتیم خونه ی کیندرهایم 511 چه بود ؟

خودم متوجه این قسمتش نشدم :)) و فکر کنم دقیق هم مشخص نشد ! چیزی که معلوم بود این بود که یوهان تماما نظاره گر بود ... و یه حرف جالبی که زده بود این بود که ( نفرت وقتی متولد می شود که مردم جمع شوند، من فقط کمی روغن روی آن ریختم ) و این یعنی یچیزایی زیر سر خودش بوده:) وگرنه چرا باید تنها بازمانده میبود ؟ و توی یه قسمت از انیمه هم اشاره شد به اینکه روی یه صندلی نشسته بود و از بلندی همه ی هرج و مرج ها رو نگاه میکرد ... من فکر میکنم بخاطر ترسش این کارو کرد ... و اون ترسش طبق ِ فایل صوتی که هنگام ِ هیپنوتیزم کردنش ازش ضبط کردن این بود ( فراموش کردن ِ آنا ( خواهرش ! ) ) چرا فراموشش کنه ؟

چون تحت تاثیر داروهای شدید بودن بچه ها ، و بازماندگان هم خاطرات قبلی خودشون رو درست و حسابی به یاد نمی آوردند...

-بررسی-پارت 2

235

انیمه Monster ، با تموم ضعف هاش ، خیلی قشنگ نشون داد که کودکی چجور شکل میگیره ، حتی خوندن یک کتاب یا یک داستان ، شاید تا سال ها بعد یادت نیاد و هیچ وقت هم به ذهنت خطور نکنه که همچین داستانیو خوندی ، ولی اثرشو روی ذهنت بزاره ...

این اولین برداشت ... که چقدر محتوایی که به خورد مغز میدی مهمه ! هر چقدر سن پایین تر تاثیر بیشتر ... و این روی یوهان اثرش رو بشدت بیشتر گذاشت ، چون تاریکی های دیگه رو هم به چشم دیده بود ...

" وقتی که فکر میکردم توی تاریکی هستم ، تاریکی عمیق تری رو به روم نمایان شد " ...

یوهان ِ لعنتی ، تو چه دیده ای ؟ با اون ذهنت چه سوال جواب هایی برات ایجاد شد ؟

" اون میخواست من رو نجات بده یا خواهرم رو ؟ هیولای واقعی کیه ؟ "

نکته ی دوم این بود که هرکسی هیولایی درونش داره ! که نیاز به یه محرک داره ! و محرک ِ هیولای ِ درون ِ یوهان ، اون آدم های کثافتی بودن که بچگیشو به بازی گرفتند :))

شاید هم با سوال ِ " هیولای واقعی کیه ؟ " میخواست بگه که ؛ هیولاها ساخته میشن...

-بررسی-پارت1

234

با این آهنگ زیاد از ونزدی ادیت دیدیم ، ولی یوهان ؟! :)) ( مدیونید فکر کنید کراش زدم :) )

+ ادیت 1

+ادیت 2

+ادیت 3

233

شما هرکارم کنی زورتم بزنی ، یوهان رو با تک تک ویلن ها و آنتاگونیست ها مقایسه کنی ،

تهش باید به این نتیجه برسی اون بدون قدرت ماورایی بهترین بود و هست هنوزم .

چه صیغه ایه یوهان رو با ماکیما مقایسه میکنید لعنتیا ؟ :))

من خودم از ماکیما خوشم میاد ولی واقع بین باشیم...

پ.ن : حتی با لایت هم قابل قیاس نیس...

232

animesher.com_monster-johan-liebert-aim-438670_uc1u.gif584517d85d29fa3c0bd98db5907bc758_qeo6.jpg


این دوتا آرتم دوس داشتم :) - خواهر برادرن :

231

230

خیلی دلم میخواد از این انیمه یه بررسی طولانی بنویسم ولی فعلا حال و حوصلشو ندارم :) فعلا این عکس ها رو آپلود میکنم ^_^

اینم بگم ؛ این انیمه بشدت روانشناختیه و ژانرش جناییه ... پس با دیدن این عکس ها نه جوگیر بشید نه قضاوت کنید :) اینو گفتم چون فکر کردم لازم بود D:



میدونین منظورش چیه ؟ منظورش اینه که ... اگه حتی توی تاریکی هستی ، نیازی نیست لزوما کاری کنی... حتی اگه ساکن بمونی توی تاریکی ... باز هم به عمقش نزدیک تر میشی :)...


با دیدن صحنه های زیر به infj بودنش میشه پی برد ...




و در نهایت :::

229

امروز یجوری بودم که هرکسی میدید قشنگ میفهمید که من اصلا نمیخوام حرف بزنم و سر صحبت رو باز نمیکرد :)

کاشکی همیشه اینقدر با درک و فهم باشن آدم ها :))

228

پیاده روی توی هوای ابری و بارونی،

نم نم بارون و یه لیوان شیرکاکائوی گرم که خودت درست کرده باشی...✨🌙

INXJ چالشهاشون...

:)))

🔥 چطور بدون اینکه بخواین زندگیتونو نابود میکنین؟

#INTJ :

شما خیلی باهوش و اهل تحلیل و بررسی کردن همه چیز هستین. این روش کار مغز شماست و قابل ستایشه، اما متاسفانه اینکه اعتماد کردن براتون کار سختیه و به سختی با مردم مشورت یا درد دل میکنین ممکنه شانس ایجاد روابط عمیق و دو طرفه رو ازتون بگیره.

وقتی شما به هیچکس و هیچ چیز به جز خودتون اعتماد نکنین در واقع بدون اینکه واقعا هدفتون این باشه دست به نابودی خودتون زدین!
شاید برای مدت کوتاهی خودتونو قانع کنین که تمام چیزی که بهش نیاز دارین خودتونین، اما مسلما بعد مدتی براتون آشکار میشه که برای رسین به اهداف مختلفتون به کمک بقیه هم نیاز دارین. و اگه هیچ وقت به مردم اجازه ندین خودشونو بهتون ثابت کنن خیلی از برنامه ها و ایده هاتون به اون حد عالی ای که باید برسن نمیرسن و این ممکنه شما رو با حس بد ناامیدی و بی سرانجامی تنها بذاره.

فکر میکنم باید روی خودتون کار کنین، اجازه بدین مردم بهتون کمک کنن و ببینین که با همکاری و اعتماد چقدر همه چیز راحت تر میشه.


🔥 چطور بدون اینکه بخواین زندگیتونو نابود میکنین؟

#INFJ :

شما وقت زیادی رو صرف فکر کردن درباره بهترین نتایج و بهترین شرایطی که میتونین بدست بیارین میکنین. نه که چیز بدی باشه! اما ممکنه وقتی با پا فشاری هرچه تمامتر میخواین که به اون تصویری که تو سرتون ساختین برسین باعث نابودی/ناامیدیتون بشه!

گاهی شما انقدر به اون تصویر ساخته شده تو ذهنتون علاقمند میشین که به هیچ چیز دیگه ای شانس به وقوع پیوستن نمیدین. باید بدونین چیز "بی نقص" ی که شما میخواین ممکنه وجود خارجی نداشته باشه! و یا ممکنه لزوما برای شما مناسب نباشه!

مطمئنا شما نمیخواین کل زندگیتونو صرف فکر کردن به شرایط ایده آل و بی نقص کنین وقتی ممکنه موقعیتای خیلی خوبیو موقع فکر کردناتون از دست بدین. درست نمیگم؟


🔥 چطور بدون اینکه بخواین زندگیتونو نابود میکنین؟

#INTP :

شما پر از ایده های شگفت انگیز هستید و وقتی بتونین همزمان با فکر و تحلیل درباره ایده هاتون به راهکارای اجرایی کردنشون هم فکر کنین تو بهترین شرایط ممکن قرار میگیرین.
اما نابود کردن زندگیتون توسط خودتون وقتی شروع میشه که شما هیچ وقت هیچ کدوم از ایده ها و تصمیم گیریای ذهنیتون رو عملی نکنین؛ و در نتیجه ی اینکار هیچ کدوم از اونها رو تو زندگی واقعیتون نخواهید داشت. این ممکنه در نهایت شمارو به جایی برسونه که به نتیجه برسین اونقدری که میتونستین و لیاقتشو داشتین پیشرفت نکردین؛ و این فقط باعث خودخوری و اعصاب خوردیتون میشه. مخصوصا وقتی میدونین خیلی کارای بهتر و موثرتری میتونستین انجام بدین!
بدونین فقط کافیه همین الان به خودتون بیاین که بتونین خیلی راحت جلوی اعصاب خوردیای آینده رو بگیرین!


منبع : farsimbti

226

بهم بگو، فکر می‌کنی انتهای ترس و تاریکی، ترسِ بی‌نهایت چیه؟ من فکر می‌کردم که تاریکی مطلق رو دیدم، اما همون لحظه، در جلوی چشمانم یک تاریکی بزرگ‌تر دیدم...

-ی.

~دیالوگ

225

دکتر... حق داشتی ، همه آدم ها حق زندگی کردن رو دارند ، برای همین هم هست که الان من زنده ام . ولی دیگه مطمئنم اینو متوجه شدی ، تنها چیزی که همه انسان ها درش با هم برابرند ، مرگه ...

-ی.

~دیالوگ

224

اگه بری اونجا ، اون حتما تو رو میشناسه ، توئم حتما اون رو میشناسی . ولی ، اگه هیچ کس حتی اسمت رو هم صدا نزد ، یعنی اینکه کسی نیست تو رو بخواد ، اون وقت تو چیکار میکنی ؟ بهش فکر کن ...

-ی.

~دیالوگ