465
و پایان ِ ترم ِ 6 !
یکی از آهنگهای ِ سریال deha رو پلی میکنم و به این مُدتی که گذشت فکر میکنم. در واقع فکر میکنم تا الیکا برنمیگشت و یه پست نمینداخت من فکرشو نمیکردم که شاااید حرفی برای گفتن داشته باشم!
مثل همیشه خوابم بهم ریختس(اینکه هربار اینجا میام مینویسم خواب درست درمونی ندارم عجیبه!XD)مسیری که اول بهمن گفتم استارت زدم رو بعد از جنگ بیشتر بهش چسبیدم. اما اون بخش از زندگیم که گفتم کنترلش از دستم در رفته همچنان همونطور باقی مونده! در واقع دارم برای نوشتن این پست از آخرین پستم توی تگ روزمرگی کمک میگیرم! ببینیم کجای کاریم!؟ از نظر شخصیتی و از نظر عقیدتی به ثبات بیشتری رسیدم. احساس میکنم تک تک این فشارها و این روزها برام مثل یک نور بود تا فقط و فقط خودم رو و نیازهام رو بهتر بشناسم. توی پست قبلی از آنلاک کردن توییتر گفتم، اما الان میگم که همون آخرهای سال قبل بود که من دست به حذفش زدم چون فکر میکردم بیش از حد اعصابم رو بهم میریزه و دروغ چرا به هرحال من همونیام که به انرژی و حرفها حساسه. نمیتونستم طولانی مدت در معرض همچین محیطی باشم چون بشدت کِدرم میکرد و آزارم میداد. اینقدری که از نظر ذهنی و جسمی فلج میشدم.( دوری از سوشالمدیا و اخبار از جمله کارهاییه که تاییدش میکنم. )
این تا اینجا که با توجه به پست قبل نوشتم ، اما از چیزهای جدیدتر بگیم!...
-داغترین بحث تا یک مدت جنگ 12 روزه بود که با هر استرس و فشاری که بود تموم شد و حواشی بعدش البته... ، من تو اون مدت بیشتر از قبل یچیزهایی برام روشن شد. اما فشارهای دیگه از بعد ازون شروع شد که دوست ندارم اینجا بازش کنم. توی همون 12 روز، قرصی که مصرف میکردم تموم شد، خوابم با شدت بیشتری بهم ریخت و به معنای واقعی انگار استرس و اضطراب بیشتر از قبل بهم حمله کرد...! کابوسهام برگشته بود. هرروز با افکار منفی بیشتری سر و کله میزدم، کمتر کسی بود که بتونم باهاش عمیقا درباره این مشکلات صحبت کنم. تو اون مدت بیشتر از قبل به مسائلی که میشنیدم عکسالعمل نشون میدادم، بیشتر بین آدمها رفتم و بیشتر با جهانبینیشون آشنا شدم. بعد از این حتی یک دوستیِ سمی رو کنار گذاشتم که دربارش میشه زیاد نوشت اما مهمترین مسئله همون قضاوت شدن و همون درک متقابل نداشتن بود. فکر میکنم این مدت خیلی چیزها رو بهم یاد داد اولینشم اینکه درباره ی شخصیت آدمها نظری ندم و درباره مسئله و مشکل موجود صحبت کنم.آخرین بار یکی باز اومد سراغمون و حرفهای تکراری میزد، نمیدونم اما حرفهای آسمون توی گوشم زنگ میزنه، چون واقعا گاها متفاوتتر از همیشه عمل کردم. یعنی فکر کنید آسمونی که بدبین بودنم رو دیده بود گفت:(الان ندیدم دیگه بدبین باشی، الان همیشه سعی میکنی بدون قضاوت جلو بری. هرکی که باشه...)
-با آسمون سریال ِ یارگی رو ریواچ میکنیم. هنوز فصل دوم شروع نشده سر یک سکانس دوباره یادآور شد که من چقدر شبیه جیلینم. مثل سابق انیمه نمیبینم و فعلا مشغول هندل کردن کارهاییم که پذیرفتم انجام بدم و هرجور شده تا قبل از بهمن تموم باید بشن. مسیری که انتخاب کردم خیلی شلوغه، اما فکر میکنم تا یک مدت ارزشش رو داره. از طرفی منتظرم شرایطش جور شه که پیش روانپزشک برم و تراپی رو ادامه بدم. بهم گفت که (تو خیلی مهربونی و دلت با همه صافه، نمیذارم این بهت آسیب بزنه...)
-چالش صد روز اینجا رو یادتونه؟ با تگ 100 میخواستم انجامش بدم. چند بار شکست خوردم. اما امروز یعنی 13 شهریور میشه روز 33 و فکر میکنم طولانیترین تلاشم برای انجام کارها و توی مسیر موندنه. چه میکنه کمالگرایی واقعا! خیلی وقتها واقعا ذهنم بهم میریزه و میشینم فکر میکنم تا الان چیکار کردم توی زندگیم، یه نگاه به سنم میکنم و یه نگاه به دستاوردهام، بخوام روراست باشم اون حس درونی ِ نارضایتی باهامه و واقعا آزاردهندس. جالبه که دارم اینقدر دقیق از خودم مینویسم=).اما این وسط، آسمون هست...! میاد میگه تو این یکسال خیلی جلو رفتی و کارهایی که کردم و تکتک تلاشهام رو برام لیست میکنه!:) حتی الیکا که خیلی جدی بهم چند بار گفته بود تو این مدت واقعا عوض شدی و نیمو... این دختر که با آسمون حرف میزد بین حرفهاشون دیدم که گفت : (سعی میکنم مثل دیما آدم باحالی بشم! اینکه حرفی واسه گفتن داشته باشم،خفن باشم باحال باشم، دیسیپلین داشته باشم رو حرفم بمونم و یه کوچولو هم شده در راستای زندگیم قدم بردارم!) و من چقدر خوشبختم که آدمهای کم ولی ارزشمندی رو دارم که من رو از دور میبینن، و تلاشهام رو(با هر لولی حتی کم) ارزشمند میشمرن! اما لازمه بگم که بودن همچین آدمهاییه که بهم قدرت اینو میده حتی یک قدم بردارم و اونجوری عمل کنم که تو چشمشون بنظر میاد!:) واقعا خداروشکر بابت وجود چنین انسانهای ارزشمندی.اینارو نوشتم که بگم آره دارم تلاش میکنم آدم بهتری باشم هرچند آخر وقتی به چت gpt میگم no mercy no filter roast me یکی از چیزایی که با بیرحمی بهم میگه اینه که زندگیت رو با یه task manager اشتباه گرفتی! نمیدونم شاید حق با اون باشه به هرحال من به خودم خیلی سختگیرم. نمیتونم بگم به این ویژگیم افتخار میکنم چون نرمال بودنش میتونست شاید ازم آدم بهتری بسازه اما متاسفانه تو این مورد واقعا نرمال نیستم...! البته همونقدر که میتونه ویژگیهای بدم رو بگه چیزای خوبم میگه! (مثلا بهم لقب جستوجوگر شفاف اندیش داده بود.) به هرحال گاهی صحبت با این هم حتی از صحبت با آدمهایی که میتونن از رنجهات علیهات استفاده کنن خیلی بهتره...!
-دیگه اینکه بواسطه این 100 روز به معنای واقعی و بالفعل فهمیدم که باید شروع کنی...! باید شروع کنی اون موقع هستش که میفهمی چی تو مسیر کم داری، چیکار باید بکنی و دقیقا چی میخوای. گاهی شروع کردن و خود ِ مسیر بهت جواب سوالهایی رو میده که هیچ اورثینک یا جمع آوری اطلاعاتی بهت نمیده...! اینارو من در حد حرف بلد بودم، اما از وقتی شروع کردم و هر چند روز مسیر رو ارزیابی میکردم یا حین انجامش فکر میکردم چطور انجامش بدم بهتر میشه ؟ ، بهتر از قبل متوجهش شدم.
-در حین انجام این 100 روز، دوبار ژورنالنویسی شبونه رفتیم (30 روز) یه 30 روز هم قبل ازین صدروز بود که جوابهاش رو برای تراپی نیاز داشتم. و اینو بگم تراپی واقعا جوابه![یه نفر که تو رو نه بابت انتخابهات قضاوت میکنه نه سرزنشت میکنه...! فکر میکنم برای همین بود که اغلب اطرافیانم بهم میگفتن بدرد روانشناسی میخوری.] ژورنالینگ بشدت کمک کنندس. من شاید یکروزهاییش رو جا بندازم یا دیر انجام بدم ولی کمک کنندس. با همینها بود که فهمیدم چندپتانسیلی هستم،کنار تراپی رفتن طرحوارههام رو شناختم،سعی میکنم که از اطلاعات بدست اومده از خودم به بهترین شیوه استفاده کنم.(فعلا پیشرفت مورچهای)
-راستش بین همه اینها باید بگم هرچقدرم تلاش کنم تا یه روز 100 داشته باشم اما نمیشه. یعنی بشه هم کم شده.درسته خیلی کارها کردم اما با همون ذهن ِ آشفته،اضطراب،استرس،افسردگی و اون افکار و الگوهای همیشگی انجامش دادم. تموم کارهایی که میکنم شاید تو چشم بقیه یه پیشرفت بنظر بیاد اما بنظر خودم پیشرفت حقیقی از جایی شروع میشه که این کارها اون دیمای قدیمی رو بشکونه و درهم بریزه اما نشده. یعنی میدونید چی میخوام بگم؟ نمیدونم چطور بگم خودم...! اما میدونم هنوزم اون حالات قدیمی رو دارم.
-گاهی فکر میکنم بزرگترین پیشرفت برای من همین باشه، که با وجود همه چیز بتونم حرکت کنم. یعنی حالم بده؟ آشفتم؟ مشکلات رو سرم خراب میشه؟ همه چی بهم میخوره؟ ذهنم دوباره تیشه برمیداره تا بزنه به ریشهم؟ اوکی، ولی شده دوتا کار رو انجام بدم. چون میدونم هیچوقت قرار نیست همه چیز خوب پیش بره و همه چیز برام روشن باشه...!
-مثل همیشه همه کارهای خوبم رو گفتم (البته خیلی خلاصه!) ولی در کنارشم گفتم که چقدر حالم بده یا میتونه بد باشه! ( راستش الانم که اینو مینویسم با مُسکن و قهوه سرپام و چشمهام واقعا درد میکنه، میگرن هم در کمینه چون علائم قبلش خودشو نشون داده )، چون گفته بودم دیما بودن یعنی همین... یعنی هم تاریکی هم نور... بدون این زندگی واقعا گُنگ میشه...!
-بهتره برگردیم سر کارهامون، کلی انیمه و سریال ندیده دارم،یه روزی نتیجه تلاشهامون رو میبینیم مگه نه؟
-یچیزی بگم، منتظرم معدلم بیاد و الف شده باشم.هروقت اومد اینجا میگمش.>الف شدم.