و تو راهی بودی به سوی ِ خانه‌ای که قلبم را گرم و ذهنم را آزاد نگاه میداشت. چه بسیار زمان‌هایی که تو را آرزو کردم ، آرزویت کردم که با نوری بیایی نمیدانستم که تو خود، نور هستی. تاریکی‌ام را در آغوش کشیدی و با پرتوی نگاهت با من سخن میگفتی...
-تکه‌هایی از ماه (دیما)